تبليغاتX
تاب بنفشه

ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون

او به منزل ها رسید و ما هنوز آواره ایم

پسر جوان زیبایی فوق العاده ای داشت:قد زیبا،قیافه زیبا،اخلاق نیکو. گویی همه زیبایی ها در او جمع شده بود. به تازگی مشغول کار در یک بزازی(پارچه فروشی )شده بود. از وقتی او آمده بود فروش چندین برابر شده بود.

روزی روزگاری زنی که به نظر متمول می رسید وارد مغازه شد و کلی خرید کرد. پس از حساب و کتاب به صاحب مغازه گفت که اجازه دهد تا پسر جوانی که شاگردش بود پارچه ها را به مقصد منزل زن حمل کند.

مرد که از خرید زن خوشحال به نظر می رسید فوری پسر جوان را خبر کرد و از او خواست تا قماش ها را به خانه زن حمل کند.

پسر جوان جلوتر از زن به راه افتاد و از او خواست تا در سر کوچه ها جایی را که می بایست بپیچد نشانش دهد. به منزل زن رسیدند. مرد جوان پارچه ها را در مقابل منزل گذاشت و عزم برگشت کرد. زن اجازه حرکت نداد و از او خواست تا آن ها را تا داخل منزلش حمل کند. برداشت و داخل خانه شد.

همین که پسر وارد خانه شد،زن در خانه را بست و شروع به بیرون کردن لباس هایش شد. پسر که این چنین دید خواست فورا خانه را ترک کند. اما زن باممانعت او را ندا داد که اگر این کار را بکند فریاد خواهد زد که قصد تجاوز به او را داشته است.

مرد جوان در دو راهی دین و اعتقادش و کام دادن به زن گیر کرده بود.

از زن خواست که نخست برای رفع حاجت به موال(دستشویی)برود. زنذ راه را نشانش داد. سخت اندیشناک بود جوان. فکری به ذهنش رسید. با خود گفت: خدایا تو شاهد باش که من برای دین و اعتقادم تن به کامروایی ندادم و کثافات بر بدن خود می مالم. خدایا تو این تن را از آتش دوزخ رها کن. کثافات بر خود مالیدن بهتر است از کثافت شدن.

قدم به خانه گذاشت. زن که عریان و برهنه منتظر کام جستن از پسر بود با دیذن این صحنه فریاد کشید و از او خواست تا فورا منزل او را ترک کند.

در مقابل این اقدام جوان خداوند عطیه بزرگی به او داد. حالا ابن سیرین می توانست همه خواب ها را تعبیر کند.

حتما تا به حال نام تعبیر خواب ابن سیرین را شنیده اید.

با خود اینگونه می اندیشیدم که اگر من جای ابن سیرین بودم چه می کردم؟ به فکرم این چنین رسید که ما نیازی به آزمایش های آنچنانی نداریم. ما که هنوز چشم هامان را در اختیار خرد خود نداریم چگونه می خواهیم هوسمان را رام کنیم و ابن سیرین شویم؟

ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون

او به منزل ها رسید و ما هنوز آواره ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:36  توسط حامد   |