تبليغاتX
تاب بنفشه

حيف است كه فلسفه بخواني و فلسفه نداني،چونان كه در تعريفش گفته اي:و غايتها معرفه الموجودات الحقيقيه علي وجه كليه و تمييزها من غيرها و معرفه العلل العاليه علي الوجود بالاخص العله الاولي و له اسماء الحسني و صفاته الاولياء و هو الله العز اسمه.«و غايت فلسفه شناخت موجودات حقيقي به صورت كلي و امتياز دادن(باز شناختن) موجودات حقيقي از غير واقعي و شناخت مبادي عاليه و علت هاي هستي و به خصوص شناخت نخستين علت جهان آفرنش و صفات برتر و اسماي نيكويش كه عبارت از خدا باشد.نامش گرا مي باد.»

چه زيباست كه سوار بر قايق انديشه شوي و بروي در درياي حكمت و از آن تحير صيد كني.و اين چه زيباسته والاترين روح پرستنده نيز چنين خواست:رب زدني تحيرا عليك.

نهج البلاغه علي(ع) را مي گشايم و آغازگاهش كه همانا نخستين خطبه اش باشد: «و (او)خدايي است كه پاي انديشه تيزگام در راه شناسايي او لنگ است و سر فكرت ژرف رو به درياي معرفتش بر سنگ. »

مانده ام كه چون علي چنين گويد من چه دارم براي گفتن؟ياد نمازهايش اوفتادم كه در سجده اش عقل از سرش مي پريد كه عقل را كجا يايراي شناختش؟

و زيباترين اين جاشت كه بعد از اين همه تحير ندا مي دهد:«گواهي مي دهم خدا يكتاست؛انبازي ندارد و بي همتاست.گواهي اي از روي اعتقاد و ايمان؛بي آميغ بر آمده از امتحان.»

دوست دارم هر چند براي لحظه اي جاي علي(ع)بوده باشم و علي وار بگويم: رب زدني تحيرا عليك.

هشياري من بگير و مستم بنما/سرمست ز باده الستم بنما

بر نيستيم فزون كن از راه كرم/در ديده خود هر آنچه هستم بنما

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:36  توسط حامد   |