اولش رو من شروع كردم.چند هفته اي بود كه پنج شنبه ها كتاب همشهري رو مي گرفتم و تا تموم نمي كردم ول كن نبودم.هفته ها گذشت.يك پنجشنبه روزي بود و ماه صفر و من خانه را به قصد جايي ترك مي كردم كه حاج خانم صدا زد يه خوردني بگير تا براي روح بابابزرگ و مامان بزرگ احسان كنيم.تو راه كه مي رفتم فكر مي كردم كه چي بگيرم.فكر بكري به نظرم رسيد.کتاب احسان می دهم...
همه كتاب همشهري هاي اون هفته رو گرفتم و بردم بين دوستان توزيع كردم.همه خوششون اومده بود از ايده من.اين كار رو هفته هاست كه تكرار مي كنيم و هر هفته هزينه اش رو يه دوستي تقبل مي كنه.
خوب اين هم يك راه ترويج فرهنگه.مگه نه؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:42  توسط حامد
|






