تبليغاتX
تاب بنفشه

خدا بود و ديگر هيچ نبود، خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نياراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناك، و در دايره امكان، هنوز تكيه‏گاهى وجود نداشت. خدا كلمه بود، كلمه‏اى كه هنوز القاء نشده بود، خدا خالق بود، خالقى كه هنوز خلاقيتش مخفى(94) بود، خدا رحمان و رحيم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباريده بود، خدا زيبا بود، ولى هنوز زيبايى‏اش تجلى نكرده بود، خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود، در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنماياند؟ در سكوت چگونه كلمه زاييده شود؟ در جمود چگونه خلاقيت و قدرت تظاهر كند؟ عدم بود، ظلمت بود، سكوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلى كرد، كوه‏ها، درياها، آسمان‏ها و كهكشان‏ها را آفريد، چه انفجارها، چه طوفان‏ها! چه سيلاب‏ها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگى باشور و هيجان زائدالوصفش به هر سو مى‏تاخت. درخت‏ها، حيوان‏ها و پرنده‏ها به‏حركت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خيمه زد و جمال، صورت زيبايش را نمايان ساخت، و كمال، اداره اين نظام عجيب را به‏عهده گرفت. حيوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آن‏گاه، خدا انسان را از »حَمَاءِمَسْنُون«(95) آفريد و او را بر صورت خويش ساخت، و روح(96) خود را در او دميد و اين خلقت عجيب را در ميان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غريب و ناآشنا، از اين‏همه رنگ‏ها، شكل‏ها، حركت‏ها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشه‏اى ديگر مى‏گريخت، و پناه‏گاهى مى‏جست كه در آن با يكى از مخلوقات هم‏رنگ شود و در سايه جمع استقرار بيابد و از ترس تنهايى و شرم بيگانگى و غيرعادى بودن به درآيد.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد، همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سكوت كردند. اين انسان وحشت‏زده و دل‏شكسته با خود نوميدانه مى‏گفت: مرا ببين، يك لجن خاكى(97) مى‏خواهد انيس فرشتگان آسمان شود! و آن‏گاه با عتاب به خود مى‏گفت: اى لجن چطور مى‏خواهى استحقاق هم‏نشينى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشكسته و خجل، گريخته در گوشه‏اى پنهان شد، تا كم‏كم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاويه خجلت، بيرون آيد و براى يافتن دوست به مخلوقى ديگر مراجعه كند.
پرنده‏اى يافت در پرواز، كه بال‏هاى بلندش را باز مى‏كرد و به آرامى در آسمان‏ها سير مى‏نمود، خوشش آمد و از اين‏كه اين پرنده توانسته خود را از قيد زمين خاكى آزاد كند شيفته شد، اظهار محبت كرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آيا استحقاق دارم كه هم‏پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در ترديد و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافكنده با خود گفت: مرا ببين كه از لجن خاكى ساخته شده‏ام ولى مى‏خواهم از قيد اين زمين خاكى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بى‏جايى! به حيوانات نزديك شد، هر يك بلاجواب از او گذشتند و اعتنايى نكردند، خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكه‏هاى ابر بر فراز آسمان‏ها پرواز كند، اما ابر نيز جوابى نداد و به آرامى گذشت، به دريا نزديك شد و طلب دوستى كرد، اما دريا با سكوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آيا استحقاق دارم كه همراه تو بر سينه دريا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته‏سنگ‏هاى مغرور سيلى بزنم و بعد تا به ابديت خدا پيش بروم و در بى‏نهايت محو گردم؟... اما موج بى‏اعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دل‏شكسته و ناراحت، روى از دريا گردانيد و به سوى كوه رفت و از جبروت عظمتش شيفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت كبريايى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهى كند، انسان دل‏شكسته و نااميد سر به آسمان بلند كرد، از وسعت بى‏پايانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستى كرد... اما سكوت اسرارآميز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكى استحقاق هم‏نشينى مرا ندارى. به ستارگان رجوع كرد، ولى هر يك بى‏اعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كويرى تنها زندگى كند و تنهايى خود را با تنهايى كوير هماهنگ نمايد و از تنهايى مطلق به‏در آيد، ولى كوير نيز با سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‏شكسته، وحشت‏زده و مأيوس، تنها، سر به گريبان تفكر فرو برد، و احساس كرد كه استحقاق دوستى با هيچ مخلوقى را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‏ترين مواد و هيچ‏كس او را به دوستى نمى‏پذيرد... آن‏گاه صبرش به پايان رسيد، ضجه كرد، اشك فرو ريخت، و از ته دل فرياد برآورد: كيست كه اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من استحقاق دوستى كسى را ندارم، من پستم، من ناچيزم، من بدبختم، من گناهكارم، من روسياهم، من از همه‏جا رانده شده‏ام، من پناه‏گاهى ندارم، كيست كه دست مرا بگيرد، كيست كه ناله‏هاى مرا جواب بگويد؟ كيست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كيست كه مرا از تنهايى به درآورد؟ كيست كه به استغاثه من لبيك بگويد؟(98)
ناگهان طوفانى به‏پا شد، زمين به لرزه درآمد، آسمان غريدن گرفت، برق همچون تازيانه‏هاى آتشين، بر گرده آسمان كوفته مى‏شد، گويى كه انفجارى در قلب عالم به‏وقوع پيوسته است، صدايى در زمين و آسمان طنين‏انداز شد، كه از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گرديد:
اى انسان، تو محبوب منى، دنيا را به‏خاطر تو خلق كرده‏ام، و تو را بر صورت خود آفريده‏ام، و از روح خود در تو دميده‏ام، و اگر كسى به نداى تو لبيك نمى‏گويد، به خاطر آنست كه هم‏طراز تو نيست و جرأت برابرى و هم‏نشينى با تو را ندارد، حتى جبرئيل، بزرگ‏ترين فرشتگان، قادر نيست كه هم‏طراز تو شود، زيرا بالش مى‏سوزد و از طيران به معراج بازمى‏ماند.

اى انسان، تنها تويى كه زيبايى را درك مى‏كنى، جمال و جلال و كمال تو را جذب مى‏كند. تنها تويى كه خداى را با عشق - نه با جبر - پرستش مى‏كنى، تنها تويى كه در تنهايى نماينده خدا شده‏اى، اى انسان تنها تويى كه قدرت و خلاقيت خدا را درك مى‏كنى، تنها تويى كه غرور مى‏ورزى و عصيان مى‏كنى، و لجوجانه مى‏جنگى، و شكسته مى‏شوى و رام مى‏گردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحب‏نظرى خود درك مى‏كنى، تنها تويى كه فاصله بين لجن و خدا را قادرى بپيمايى و ثابت كنى كه افضل مخلوقاتى! تنها تويى كه با كمك بال‏هاى روح به معراج مى‏روى، تنها تويى كه زيبايى غروب تو را مست مى‏كند و از شوق مى‏سوزى و اشك مى‏ريزى.
اى انسان، خلقت در تو به كمال رسيد، و كلمه در تو تجسّد يافت، و زيبايى با ديدگان زيبابين تو ظهور كرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنى يافت، و خدايى خود را در صورت تو تجلى كرد.
اى انسان، تو مرا دوست مى‏دارى و من نيز تو را دوست مى‏دارم، تو از منى، و به سمت من بازمى‏گردى

از یادداشت های شهید چمران

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:28  توسط حامد   | 



شنیده ام که «نماز معراج مومن است.» اما نماز من معراج نیست برایم که از جایم هم تکانم نمی دهد.

نه این که گناه نماز باشد که نه گناه از من است و از خوانده ام. نماز من همانی نیست که باید خواند. و باز یاد آن نمازی افتادم که سجده اش عقل از سر قلندری چون علی می برد. یاد آن گفته حسین(ع)افتادم که فرمود(انی احب الصلوه)همانا من به نماز عشق می ورزم و یاد آن بانوی والا مرتبه افتادم که فرمود:از دنیای شما سه چیز را دوست دارم:خواندن نماز-تلاوت کلام خدا و نگاه بر چهره حبیب خدا.

یاد داستانی افتادم:عارفی را شهرت در زبان ها افتاده بود. از او خواستند به مسجد شهر بیاید و مردم آن شهر را ارشاد و موعظه نماید. مرد زیادی برای شنیدن سخنانش به مسجد آمده بودند. عارف خواست تا بر بالای منبر رود برای ایراد سخن. مردی که جای را تنگ می دید بلند شد و گفت: از آنجا که نشسته اید قدمی جلوتر بروید. عارف با شنیدن این سخن از منبر پایین آمد و گفت:من نیز می خواستم با ساعت ها خطابه این گفته مرد را بگویم که او مجمل تر گفت:از آن جا که هستید قدمی جلوتر بیایید.

در نمازی که برای خدا می خوانیم باید حضور دلی داشته باشیم برای او که این گام نخست است. خیلی  ها را می شناسم که در قنوت هاشان مشغول تجارتند و به این فکر می کنند که چگونه چون از نماز فارغ شدند سر یکی کلاه بگذارند. دومین گام توجه به معناست و معنی نمازی که می خوانی. با اشراف به معنا و از ته دل باید گفت:ایک نعبد و ایاک نستعین.

و باز داستانی دیگر: عارفی عالمی را گفت:چگونه نماز می خوانی؟ عالم پاسخ گفت: اشراف بر معنی دارم. عارف گفت: پس کی نماز می خوانی؟

در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد

 حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد

از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار

كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقي و كار به بنياد آمد

بوي بهبود ز اوضاع جهان مي‌شنوم

شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد

این ها را نه برای دیگری که برای خود نوشتم و خودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:21  توسط حامد   | 



اين چنين حكايتي به گوشم رسيد:

نقل كرده‌اند كه روزي پادشاهي(اگر نخواهم بگوين خليفه‌اي)در بستر مرگ پسر خود را فرا‌خواند تا وصيت كند. در پايان پسر كه خود را در لحظه وداع با پدر مي‌ديد از او خواست تند تند به خوابش بيايد تا اين چنين دل داغدار تسلي يابد و پدر چنين قولي بدو داد.روزها و ماه ها و سال ها از پي هم آمدند و رفتند و چنين اتفاقي نيفتاد. پس از ده سال پدر به خواب فرزند آمد و پسر دليل اين بدقولي را از او خواستار شد. پدر چنين پاسخ گفت كه اين ده سال را مشغول پاسخ به يك مواخذه بودم از هزاران كرده و ناكرده‌اي كه برايم نبشته اند. در اين ده سال مرا مواخذه مي‌كردند تنها به اين خاطر كه روزي چوپاني گله‌اي را از روي پل بصره مي‌گذرانده و ناگاه به علت سوراخ بودن قسمتي از پل پاي آن بز در آن گير كرده و دچار صدمه شده است.

اين ها را گفتم تا به اين جا برسم:كارگزاري

عزم كرده بودم كه وقتي از رهنوردي كوي يار مي‌نويسم نه سياسي باشد و نه چيزي ديگر اما كارگزاري هم از آن پيچ هاي تند راه دوست است. خيلي ها كارمند هستند و بالاتر كارگزار.

پلان اول:

مي‌گردي و مي‌چرخي و به نظاره مي‌نشيني.به خاطر يك سهل انگاري با وجود صرف بودجه هاي كلان طرحي چون كارشناسي دقيقي ندارد ناموفق بودنش كه هيچ دست و پا گير هم شده است

پلان دوم:

كارت به اداره‌اي افتاده است.(خدا آن روز را نياورد)

وارد مي‌شوي از نگهباني يا اطلاعات اطاقي را كه بايد به آن بروي را مي‌پرسي و وارد مي‌شوي.سلامي مي‌دهي و عليكي مي‌شنوي.اما اين جاست كه آغاز مصيبت عظمي ست.پاست مي‌دهند اين به آن و آن به اين.

بهتر است خود را خسته نكني.راهي ميان بر هم پيدا مي‌شود.بالاخره اين كارمند شريف(!!!) هم عيال وار است و بيچاره هزاران خرج دارد.

پلان سوم:

(اين را ديگر خداوند نصيب گرگ بيابان هم نكند.) حال كار به آنجا رسيده است كه بايد رئيس اداره‌اي را ببيني:

-آقاي رئيس تشريف برده‌اند جلسه

- آقاي رئيس جلسه دارند.

- آقاي رئيس مهمان دارند.

- آقاي رئيس وقت ندارند.

 و دست آخر با داد و بيداد منشي و شايد هم كشيده شدن پاي مامور حراست به ميدان عطاي ديدار رئيس را به لقايش مي بخشي(مگر اين كه شامل بند پ:پول؛پارتي بشوي)

پلان چهارم:

به سطوح بالاتر برويم: هنگام انتخابي است و انتخاباتي:

-من خودم از متن شما هستم.

-من مي‌دانم شما چه ‌مي كشيد.

-خدا نعلتشان كند كه هرچه مي‌كشيم از اين نمايندگان كنوني(فرقي نمي كند هنگام انتخابات مجلس هفتم باشد كه اصولگرايان اين شعار را بدهند يا كم كم به انتخابات مجلس هشتم نزديك شويم و اين ها را از زبان اصلاح طلبانش بشنويم.)

-به محض اين كه پايم به مجلس(اگر نگويم....)برسد...

اما هماني كه آن وعده ها را به تو مي‌داد را بايد صبر كني و چهارسال ديگر موقع انتخابي ديگر ببيني.

ظريفي؛عالمي را گفت آن كدام ستاره است كه از هر چهار سال يك بار مي‌توان ديد؟ عالم درملند و ظريف پاسخ داد:نماينده

فساد،تبعيض،رانت خواري(و يا به قول فرهنگستان سخت كوش زبان و ادب پارسي  افزونه خواهي)، رشوه، چشم در هم چشمي، بي كفايتي و بي‌لياقتي، پارتي بازي ،ارجحيت دادن منافع خاص به منافع عام همه از دست اندازها و چاله هاي اين گردنه هستند.مبادا در آن‌ها بيفتي.

به اين فكر مي‌كردم كه اين ها همه از لازمه هاي قدرت است و هركس در آن صندلي بنشيند بايد اين چنين باشد. اصولگرا و اصلاح طلبش فرقي نمي‌كند كه اين ها همه نام‌هايند براي...

اما نهج البلاغه علي(ع) به خاطرم آمد و نامه53آن(عهد نامه مالك اشتر):

اين فرماني است كه علي به مالك مي نويسد:

*و او را مي‌فرمايد تا نفس خود را از پيروي آرزوها باز دارد و هنگام سر كشيها به فرمانش آرد كه:(فان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم الله)

*مگو مرا گمارده‌اند و من مامور هستم و معذور.

*بپرهيز كه در بزرگي فروختن خدا را هم نبرد خواني و در كبريا و عظمت خود را همانند او داني كه خدا هر سر‌كشي را خار مي‌سازد و هر خودبيني را بي‌مقدار.

*و بايد در كارها آن را بيشتر دوست داري كه نه از حق بگذرد و نه فرو ماند و نه فرو ماند و عدالت را فراگيرتر بود.

و باز به ميدان تحير باز مي‌گردم كه آن خدايي كه علي مي‌پرستد چونان بزرگ خدايي است كه علي افتخارش را بندگي او مي‌داند؟

رب زدني تحيرا عليك

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:7  توسط حامد   | 



چه ارفع الملكي است اين مقام رضا.وه كه هر كه به آن رسيد عزيز هر دو جهان شد.

مگر نه  اين است كه هر چه از دوست رسد نكوست؟

حكايت آنان را شنيده اي كه تفويض امر به آن صمد بي‌چگونه كردند و «افوض امر الي الله»سر دادند چون مطمئن بودند كه «ان الله بصير بالعباد»دوست هيچ گاه بد دوست را نمي خواهد.

مي گويد از من بخواه هرچه را كه مي خواهي.اگر صلاح تو بود خواهم داد اما اگر صلاحت نبود در عوض چيزي بسيار با ارزش تر از آن را برايت خواهم داد كه در سراي باقي خواهي ديد كه چيست.

شنيده اي كه آن حبيب خدا مي گويد:براي نعمتي كه در كف دلري غره مشو و شكرش را به جاي آر و هرگاه نعمت از كفت برون شد افسوس مخور.

چه زيبا تصوير مي كند علي اين پرده را:بگذلريد و بگذريد؛ ببينيد و دل مبنديد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت

حسين را بين  كه آنگونه پس از آن كه در مقابل چشمان خود اصغرش را كلگون ديد الهي رضا برضاك سرداد.

رضاي به آن چه از سوي او جاري و ساري است از مدال هاي افتخار مسافران به سوي اوست.

راضي باش...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:6  توسط حامد   | 



پس از مدت ها فرصتی پیش آمد که همنشین کلام وحی شوم.قرآن را در دست گرفتم.همه تن چشم شدم.این آیه آمد:«چون نزد مردم بی ایمان به آخرت،اهل ایمان خدا را به یکتایی یاد کنند؛آنان از ذکر حق سخت ملول و دلتنگ می شوند و هرگاه ذکر غیر خدا کنند؛خرم و دلشاد می شوند»(زمر/45)

به یاد خود افتادم و احوال خود. به یاد نمازهایی که با کسالت خوانده ام و اکراه هایم بر عمل خیر و در مقابل رغبت به...

ای کاش چنان می شدیم که ابراهیم وار(ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للله رب العالمین) سر می دادیم.

ای کاش از آنانی بودیم که (اللهم اعوذبک من ذنوب اللتی تغیر النعم)سر می دهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:43  توسط حامد   |