ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون
او به منزل ها رسید و ما هنوز آواره ایم
پسر جوان زیبایی فوق العاده ای داشت:قد زیبا،قیافه زیبا،اخلاق نیکو. گویی همه زیبایی ها در او جمع شده بود. به تازگی مشغول کار در یک بزازی(پارچه فروشی )شده بود. از وقتی او آمده بود فروش چندین برابر شده بود.
روزی روزگاری زنی که به نظر متمول می رسید وارد مغازه شد و کلی خرید کرد. پس از حساب و کتاب به صاحب مغازه گفت که اجازه دهد تا پسر جوانی که شاگردش بود پارچه ها را به مقصد منزل زن حمل کند.
مرد که از خرید زن خوشحال به نظر می رسید فوری پسر جوان را خبر کرد و از او خواست تا قماش ها را به خانه زن حمل کند.
پسر جوان جلوتر از زن به راه افتاد و از او خواست تا در سر کوچه ها جایی را که می بایست بپیچد نشانش دهد. به منزل زن رسیدند. مرد جوان پارچه ها را در مقابل منزل گذاشت و عزم برگشت کرد. زن اجازه حرکت نداد و از او خواست تا آن ها را تا داخل منزلش حمل کند. برداشت و داخل خانه شد.
همین که پسر وارد خانه شد،زن در خانه را بست و شروع به بیرون کردن لباس هایش شد. پسر که این چنین دید خواست فورا خانه را ترک کند. اما زن باممانعت او را ندا داد که اگر این کار را بکند فریاد خواهد زد که قصد تجاوز به او را داشته است.
مرد جوان در دو راهی دین و اعتقادش و کام دادن به زن گیر کرده بود.
از زن خواست که نخست برای رفع حاجت به موال(دستشویی)برود. زنذ راه را نشانش داد. سخت اندیشناک بود جوان. فکری به ذهنش رسید. با خود گفت: خدایا تو شاهد باش که من برای دین و اعتقادم تن به کامروایی ندادم و کثافات بر بدن خود می مالم. خدایا تو این تن را از آتش دوزخ رها کن. کثافات بر خود مالیدن بهتر است از کثافت شدن.
قدم به خانه گذاشت. زن که عریان و برهنه منتظر کام جستن از پسر بود با دیذن این صحنه فریاد کشید و از او خواست تا فورا منزل او را ترک کند.
در مقابل این اقدام جوان خداوند عطیه بزرگی به او داد. حالا ابن سیرین می توانست همه خواب ها را تعبیر کند.
حتما تا به حال نام تعبیر خواب ابن سیرین را شنیده اید.
با خود اینگونه می اندیشیدم که اگر من جای ابن سیرین بودم چه می کردم؟ به فکرم این چنین رسید که ما نیازی به آزمایش های آنچنانی نداریم. ما که هنوز چشم هامان را در اختیار خرد خود نداریم چگونه می خواهیم هوسمان را رام کنیم و ابن سیرین شویم؟
ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون
او به منزل ها رسید و ما هنوز آواره ایم
كم كم داريم به خجسته ايام ميلاد حضرت زهرا(س) و روز زن نزديك ميشيم. به لين بهانه هم كه شده ميخوام يه نامه بنويسم. به كسي كه اسمش رو نميشناسم؛خانوادهاش رو نميشناسم؛حتي آدرسش رو هم ندارم تا براش پست كنم. ولي اين رو ميدونم كه يك روزي خودش ميآد سرغم. نامه رو اون وقت بهش ميدم. شايد بشه اسمش رو گذاشت:نامهاي به همسرم.
هوالجميل و يحب الجمال
همسر عزيزم:سلام. سلامي از ژرفاي درون يك مرد به همقدم زندگيش. شايد خندهات بگيرد كه در عصر ارتباطات و در زماني كه ميشود با ايميل و پيامك و تلفن و هزاران راه ديگر ارتباط برقرار كرد چه نيازي به نامه است. راستش را بخواهي گشتم و وسيله ارتباطي صميمانهتر از نامه پيدا نكردم. با نامه آرام با تو عزيز ميتوانم سخن بگويم. نميخواهم نامه فدايت شوم بر تو مكتوب كنم چون ميدانم تو هم قبول داري كه حرفهايي كه ميخواهم بزنم زيباتر است از هزاران نسخه از آن نامه ها و اما آغاز:
روزگاري بود كه در آن يكي بود و يكي نبود. خدا بود و ديگر هيچ نبود. خدا ميخواست صفاتش را به بروز رساند و قادريت و خالقيت بالقوه را نمود به بالفعل نمايد. به آفريدن آغازيد. كوه، دشت، دريا،سيارات،نيروي جاذبه،فرشتگان و ... آفريد و آفريد تا نوبت به انسان رسيد. گل خشكي را نخست خلق نمود(صلصال كالفخال) اما خدا اراده كرده بود تا اشرف مخلوقات را بيافريتد. اين آن نبود. براي تحقق اين اراده شبنمي از وجود خود را بر او دميد(و نفخت فيه من روحي) و حال اين انسان بود برترين آفريدههاي خداوند پيروزمند فرزانه(هو العزيز الحكيم). فرمود تا ملايك بر او سجده كنند. در جواب اعتراضشان فرمود: اني اعلم ما لا تعلمون(من چيزي ميدانم كه شما نميدانيد.) همه سجده كردند جز ابليس كه چون خود را برتر دانست و سرپيچاند از دستور حي دادار رانده شد. اما آن موقع قسم خورد تا همگيشان را گمراه كند(بعزتك لاغوينهم اجمعين). خدا او را رخصت داد اما او را فرمود: تواني اين كار را كني اما نه با بندگان با تقوي من.انسان زندگي را آغازيد. آدم و حوا نخستينشان بودند.پدر و مادر همه ما. خداوند بخشنده و بخشاينده(الرحمن الرحيم) آنان را به بهشت راه داد اما تاكيد كرد كه به درخت ممنوعه نزديك نشوند. شيطان پابه پاي آنان به راه افتاد و پس از تلاش بي وقفه آدم و حوا را فريفت تا از آن ميوه ممنوعه بخورند كه اين كار ثمري جز راندهشدن از بهشت نداشت.
اين همه را گفتم تا به اين جا برسم:
همسرم: من و تو به اين دنيا نيامدهايم كه روزهايي را با پوچي بگذرانيم و بعد در نهايت ناتواني آن را به دست ازرائيل بدهيم و برويم.ما انسان هستيم و خليفه الله. ما آمده ايم تا تجلي صفات خدا باشيم.
اما به امروز برگرديم و زندگي كه من و تو ميخواهيم آن را پي بريزيم. تو زن هستي و من يك مرد و ما يك زوج مسلمان. زوجي كه به اسلام به ديده يك برنامه كامل براي خود نگاه ميكنند. ارتجاعي نميانديشند. روشنفكر هم هستند. روشنفكر به معناي درد جامعه داشتن.
ما زندگي ميكنيم اما زندگاني توحيدي. ابراهيم(ع) چه زيبا گفت: ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين(همانا نماز و خواب من،زندگاني و مرگ من همه براي پروردگار جهانيان است.) و اين سرمشق زندگي توحيدي است.
اين زندگي به تو نميگه كه دست از دنيا بكش .اين زندگي نميگه كه تو خود را از زيبايي ها محروم كن. الگوي پوشش براي تو در مقابل نامحرمان دارد و همين طور در مقابل همسرت. الگوي خانوادگي اسلام در نظرم بهترين الگوي زندگي است. در نامه هاي بعد بيشتر خواهم گفت از زندگيمان. دوستت دارم
جور ديگر بايد ديد





