اراده خدا تجلى كرد، كوهها، درياها، آسمانها و كهكشانها را آفريد، چه انفجارها، چه طوفانها! چه سيلابها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگى باشور و هيجان زائدالوصفش به هر سو مىتاخت. درختها، حيوانها و پرندهها بهحركت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خيمه زد و جمال، صورت زيبايش را نمايان ساخت، و كمال، اداره اين نظام عجيب را بهعهده گرفت. حيوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آنگاه، خدا انسان را از »حَمَاءِمَسْنُون«(95) آفريد و او را بر صورت خويش ساخت، و روح(96) خود را در او دميد و اين خلقت عجيب را در ميان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غريب و ناآشنا، از اينهمه رنگها، شكلها، حركتها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشهاى ديگر مىگريخت، و پناهگاهى مىجست كه در آن با يكى از مخلوقات همرنگ شود و در سايه جمع استقرار بيابد و از ترس تنهايى و شرم بيگانگى و غيرعادى بودن به درآيد.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد، همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سكوت كردند. اين انسان وحشتزده و دلشكسته با خود نوميدانه مىگفت: مرا ببين، يك لجن خاكى(97) مىخواهد انيس فرشتگان آسمان شود! و آنگاه با عتاب به خود مىگفت: اى لجن چطور مىخواهى استحقاق همنشينى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشكسته و خجل، گريخته در گوشهاى پنهان شد، تا كمكم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاويه خجلت، بيرون آيد و براى يافتن دوست به مخلوقى ديگر مراجعه كند.
پرندهاى يافت در پرواز، كه بالهاى بلندش را باز مىكرد و به آرامى در آسمانها سير مىنمود، خوشش آمد و از اينكه اين پرنده توانسته خود را از قيد زمين خاكى آزاد كند شيفته شد، اظهار محبت كرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آيا استحقاق دارم كه همپرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در ترديد و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافكنده با خود گفت: مرا ببين كه از لجن خاكى ساخته شدهام ولى مىخواهم از قيد اين زمين خاكى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بىجايى! به حيوانات نزديك شد، هر يك بلاجواب از او گذشتند و اعتنايى نكردند، خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكههاى ابر بر فراز آسمانها پرواز كند، اما ابر نيز جوابى نداد و به آرامى گذشت، به دريا نزديك شد و طلب دوستى كرد، اما دريا با سكوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آيا استحقاق دارم كه همراه تو بر سينه دريا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تختهسنگهاى مغرور سيلى بزنم و بعد تا به ابديت خدا پيش بروم و در بىنهايت محو گردم؟... اما موج بىاعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دلشكسته و ناراحت، روى از دريا گردانيد و به سوى كوه رفت و از جبروت عظمتش شيفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت كبريايى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهى كند، انسان دلشكسته و نااميد سر به آسمان بلند كرد، از وسعت بىپايانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستى كرد... اما سكوت اسرارآميز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكى استحقاق همنشينى مرا ندارى. به ستارگان رجوع كرد، ولى هر يك بىاعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كويرى تنها زندگى كند و تنهايى خود را با تنهايى كوير هماهنگ نمايد و از تنهايى مطلق بهدر آيد، ولى كوير نيز با سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دلشكسته، وحشتزده و مأيوس، تنها، سر به گريبان تفكر فرو برد، و احساس كرد كه استحقاق دوستى با هيچ مخلوقى را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پستترين مواد و هيچكس او را به دوستى نمىپذيرد... آنگاه صبرش به پايان رسيد، ضجه كرد، اشك فرو ريخت، و از ته دل فرياد برآورد: كيست كه اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من استحقاق دوستى كسى را ندارم، من پستم، من ناچيزم، من بدبختم، من گناهكارم، من روسياهم، من از همهجا رانده شدهام، من پناهگاهى ندارم، كيست كه دست مرا بگيرد، كيست كه نالههاى مرا جواب بگويد؟ كيست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كيست كه مرا از تنهايى به درآورد؟ كيست كه به استغاثه من لبيك بگويد؟(98)
ناگهان طوفانى بهپا شد، زمين به لرزه درآمد، آسمان غريدن گرفت، برق همچون تازيانههاى آتشين، بر گرده آسمان كوفته مىشد، گويى كه انفجارى در قلب عالم بهوقوع پيوسته است، صدايى در زمين و آسمان طنينانداز شد، كه از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گرديد:
اى انسان، تو محبوب منى، دنيا را بهخاطر تو خلق كردهام، و تو را بر صورت خود آفريدهام، و از روح خود در تو دميدهام، و اگر كسى به نداى تو لبيك نمىگويد، به خاطر آنست كه همطراز تو نيست و جرأت برابرى و همنشينى با تو را ندارد، حتى جبرئيل، بزرگترين فرشتگان، قادر نيست كه همطراز تو شود، زيرا بالش مىسوزد و از طيران به معراج بازمىماند.
اى انسان، تنها تويى كه زيبايى را درك مىكنى، جمال و جلال و كمال تو را جذب مىكند. تنها تويى كه خداى را با عشق - نه با جبر - پرستش مىكنى، تنها تويى كه در تنهايى نماينده خدا شدهاى، اى انسان تنها تويى كه قدرت و خلاقيت خدا را درك مىكنى، تنها تويى كه غرور مىورزى و عصيان مىكنى، و لجوجانه مىجنگى، و شكسته مىشوى و رام مىگردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحبنظرى خود درك مىكنى، تنها تويى كه فاصله بين لجن و خدا را قادرى بپيمايى و ثابت كنى كه افضل مخلوقاتى! تنها تويى كه با كمك بالهاى روح به معراج مىروى، تنها تويى كه زيبايى غروب تو را مست مىكند و از شوق مىسوزى و اشك مىريزى.
اى انسان، خلقت در تو به كمال رسيد، و كلمه در تو تجسّد يافت، و زيبايى با ديدگان زيبابين تو ظهور كرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنى يافت، و خدايى خود را در صورت تو تجلى كرد.
اى انسان، تو مرا دوست مىدارى و من نيز تو را دوست مىدارم، تو از منى، و به سمت من بازمىگردى
از یادداشت های شهید چمران





نه این که گناه نماز باشد که نه گناه از من است و از خوانده ام. نماز من همانی نیست که باید خواند. و باز یاد آن نمازی افتادم که سجده اش عقل از سر قلندری چون علی می برد. یاد آن گفته حسین(ع)افتادم که فرمود(انی احب الصلوه)همانا من به نماز عشق می ورزم و یاد آن بانوی والا مرتبه افتادم که فرمود:از دنیای شما سه چیز را دوست دارم:خواندن نماز-تلاوت کلام خدا و نگاه بر چهره حبیب خدا.
یاد داستانی افتادم:عارفی را شهرت در زبان ها افتاده بود. از او خواستند به مسجد شهر بیاید و مردم آن شهر را ارشاد و موعظه نماید. مرد زیادی برای شنیدن سخنانش به مسجد آمده بودند. عارف خواست تا بر بالای منبر رود برای ایراد سخن. مردی که جای را تنگ می دید بلند شد و گفت: از آنجا که نشسته اید قدمی جلوتر بروید. عارف با شنیدن این سخن از منبر پایین آمد و گفت:من نیز می خواستم با ساعت ها خطابه این گفته مرد را بگویم که او مجمل تر گفت:از آن جا که هستید قدمی جلوتر بیایید.
در نمازی که برای خدا می خوانیم باید حضور دلی داشته باشیم برای او که این گام نخست است. خیلی ها را می شناسم که در قنوت هاشان مشغول تجارتند و به این فکر می کنند که چگونه چون از نماز فارغ شدند سر یکی کلاه بگذارند. دومین گام توجه به معناست و معنی نمازی که می خوانی. با اشراف به معنا و از ته دل باید گفت:ایک نعبد و ایاک نستعین.
و باز داستانی دیگر: عارفی عالمی را گفت:چگونه نماز می خوانی؟ عالم پاسخ گفت: اشراف بر معنی دارم. عارف گفت: پس کی نماز می خوانی؟
در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار
كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و كار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان ميشنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
این ها را نه برای دیگری که برای خود نوشتم و خودم.
دخترم!سرگرمي به علوم ،حتي عرفان و توحيد اگر براي انباشتن اصطلاحات است-كه هست- و براي خود اين علوم است سالك را به مقصد نزديك نميكندكه دور ميكند(العلم هو الحجاب الاكبر)؛و اگر حق جويي و عشق به او انگيزه است كه بسيار نادر است،چراغ راه است و نور هدايت(العلمُ نورٌ يقذفهُ اللهُ في قلبِ من يشاءُ) و براي رسيدن به گوشهاي از آن تذهيب و تطهير و تزكيه لازم است.
دخترم! عجب و خودپسندي از غايت جهل به حقارت خود و عظمت خالق است.اگر اندكي به عظمت خلقت به اندازه اي كه تا كنون بشر با همه پيشرفت علوم به شمهاي از آن آگاه شده است تفكر شود، حقارت خود و همه منظومه هاي شمسي و كهكشانها را ادراك ميكند و عظمت خالق آنها را اندكي ميفهمد و از عجب و خودبيني و خودپسندي خود احساس شرمندگي خود احساس خجلت و احساس جهالت ميكند.
امروز كتابي را پس از 10سال خواندم.بچه بودم(با اين شك كه حال بزرگ شده باشم) و نه سال بيش نداشتم. 14خرداد بود و سالروز رحلت امام خميني(ره).در مسجد محلمان مجلس بزرگداشتي بود و در كنارش نمايشگاهي از آثار درباره امام و آثاري از خود امام.آن روز تلاش ميكردند كه اين آثار به راحتي در اختيار عموم قرار گيرد.(هرچند امروز...)تخفيف خوبي براي كتاب ها ميدادند.پول بستني آنروزي كه از مامان گرفته بودم 30تا تك تومني بود.تصميم گرفتم به جاي بستني كتاب بگيرم. رفتم و از مسئول فروش خواستم كه يه كتاب 30تومني به من بده. اون هم كتابي داد و گفت اين سي تومن هست ولي به درد تو نميخورد.بالاخره اصرار كردم و كتاب را خريدم و به خانه بردم. مامان عصباني شد كه من از اين كتاب نميتونم چيزي بفهمم تو چطور ميخواي بفهمي؟نيم نگاهي به كتاب كردم اما چيزي نفهميدم. تو اين ده سال اين كتاب مدام تو اسباب كشي كتابخانههاي من حضوري پر رنگ داشته است. امروز تصميم گرفتم پس از ده سال اين كتاب را بخوانم. كتاب زيبايي بود و پر از مفاهيم عميق عرفاني.جالب هست چنين مفاهيم والاي قرآني را از يك حاكم شنيدن. رمز موفقيت آن مرد بزرگ هم به نظر من همين بود. «ره عشق» نامه عرفاني امام خميني(ره) به عروسشون خانم فاطمه طباطبايي.

اين چنين حكايتي به گوشم رسيد:
نقل كردهاند كه روزي پادشاهي(اگر نخواهم بگوين خليفهاي)در بستر مرگ پسر خود را فراخواند تا وصيت كند. در پايان پسر كه خود را در لحظه وداع با پدر ميديد از او خواست تند تند به خوابش بيايد تا اين چنين دل داغدار تسلي يابد و پدر چنين قولي بدو داد.روزها و ماه ها و سال ها از پي هم آمدند و رفتند و چنين اتفاقي نيفتاد. پس از ده سال پدر به خواب فرزند آمد و پسر دليل اين بدقولي را از او خواستار شد. پدر چنين پاسخ گفت كه اين ده سال را مشغول پاسخ به يك مواخذه بودم از هزاران كرده و ناكردهاي كه برايم نبشته اند. در اين ده سال مرا مواخذه ميكردند تنها به اين خاطر كه روزي چوپاني گلهاي را از روي پل بصره ميگذرانده و ناگاه به علت سوراخ بودن قسمتي از پل پاي آن بز در آن گير كرده و دچار صدمه شده است.
اين ها را گفتم تا به اين جا برسم:كارگزاري
عزم كرده بودم كه وقتي از رهنوردي كوي يار مينويسم نه سياسي باشد و نه چيزي ديگر اما كارگزاري هم از آن پيچ هاي تند راه دوست است. خيلي ها كارمند هستند و بالاتر كارگزار.
پلان اول:
ميگردي و ميچرخي و به نظاره مينشيني.به خاطر يك سهل انگاري با وجود صرف بودجه هاي كلان طرحي چون كارشناسي دقيقي ندارد ناموفق بودنش كه هيچ دست و پا گير هم شده است
پلان دوم:
كارت به ادارهاي افتاده است.(خدا آن روز را نياورد)
وارد ميشوي از نگهباني يا اطلاعات اطاقي را كه بايد به آن بروي را ميپرسي و وارد ميشوي.سلامي ميدهي و عليكي ميشنوي.اما اين جاست كه آغاز مصيبت عظمي ست.پاست ميدهند اين به آن و آن به اين.
بهتر است خود را خسته نكني.راهي ميان بر هم پيدا ميشود.بالاخره اين كارمند شريف(!!!) هم عيال وار است و بيچاره هزاران خرج دارد.
پلان سوم:
(اين را ديگر خداوند نصيب گرگ بيابان هم نكند.) حال كار به آنجا رسيده است كه بايد رئيس ادارهاي را ببيني:
-آقاي رئيس تشريف بردهاند جلسه
- آقاي رئيس جلسه دارند.
- آقاي رئيس مهمان دارند.
- آقاي رئيس وقت ندارند.
و دست آخر با داد و بيداد منشي و شايد هم كشيده شدن پاي مامور حراست به ميدان عطاي ديدار رئيس را به لقايش مي بخشي(مگر اين كه شامل بند پ:پول؛پارتي بشوي)
پلان چهارم:
به سطوح بالاتر برويم: هنگام انتخابي است و انتخاباتي:
-من خودم از متن شما هستم.
-من ميدانم شما چه مي كشيد.
-خدا نعلتشان كند كه هرچه ميكشيم از اين نمايندگان كنوني(فرقي نمي كند هنگام انتخابات مجلس هفتم باشد كه اصولگرايان اين شعار را بدهند يا كم كم به انتخابات مجلس هشتم نزديك شويم و اين ها را از زبان اصلاح طلبانش بشنويم.)
-به محض اين كه پايم به مجلس(اگر نگويم....)برسد...
اما هماني كه آن وعده ها را به تو ميداد را بايد صبر كني و چهارسال ديگر موقع انتخابي ديگر ببيني.
ظريفي؛عالمي را گفت آن كدام ستاره است كه از هر چهار سال يك بار ميتوان ديد؟ عالم درملند و ظريف پاسخ داد:نماينده![]()
فساد،تبعيض،رانت خواري(و يا به قول فرهنگستان سخت كوش زبان و ادب پارسي افزونه خواهي
)، رشوه، چشم در هم چشمي، بي كفايتي و بيلياقتي، پارتي بازي ،ارجحيت دادن منافع خاص به منافع عام همه از دست اندازها و چاله هاي اين گردنه هستند.مبادا در آنها بيفتي.
به اين فكر ميكردم كه اين ها همه از لازمه هاي قدرت است و هركس در آن صندلي بنشيند بايد اين چنين باشد. اصولگرا و اصلاح طلبش فرقي نميكند كه اين ها همه نامهايند براي...
اما نهج البلاغه علي(ع) به خاطرم آمد و نامه53آن(عهد نامه مالك اشتر):
اين فرماني است كه علي به مالك مي نويسد:
*و او را ميفرمايد تا نفس خود را از پيروي آرزوها باز دارد و هنگام سر كشيها به فرمانش آرد كه:(فان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم الله)
*مگو مرا گماردهاند و من مامور هستم و معذور.
*بپرهيز كه در بزرگي فروختن خدا را هم نبرد خواني و در كبريا و عظمت خود را همانند او داني كه خدا هر سركشي را خار ميسازد و هر خودبيني را بيمقدار.
*و بايد در كارها آن را بيشتر دوست داري كه نه از حق بگذرد و نه فرو ماند و نه فرو ماند و عدالت را فراگيرتر بود.
و باز به ميدان تحير باز ميگردم كه آن خدايي كه علي ميپرستد چونان بزرگ خدايي است كه علي افتخارش را بندگي او ميداند؟
رب زدني تحيرا عليك






