روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه در پاسخ علی بن ابی طالب که از راه و رسم زندگی و برنامه حیات محمد سؤال کرده بود کلماتی را بر زبان آورد که به قول شریعتی {در چند رنگ زیبا و شگفت خود را برای کسانی که شیفته زیبایی های روح یک انسان بزرگ و زیبایند نقاشی کرد} محمد به آرامی و زیبایی گفت:
برنامه حیات و راه و رسم زندگی مرا می خواهی؟ معرفت اندوخته من است. خرد بنیاد مذهب من است. دوستی اساس کار من است .شوق اسب راهوار من است. یاد خدا مونس دل من است . اعتماد گنجینه من است. غم رفیق من است. دانش سلاح من است. شکیبایی ردای من است. رضا غنیمت من است. فقر فخر من است. پارسایی پیشه من است. یقین توان من است. راستی شفیع من است. پرستش سرمایه من است. کوشش سرشت من است. و نماز شادی من است.
خواندن همین یک روایت کافی بود که با خواندنش ایمانی که به دین محمد داشتم در من دو چندان شود یاد آهنگ خاک خونین علیرضا عصار افتادم که می گه:
کاشکی از نسل سلمان می شدیم/لحظه ای یک دم مسلمان می شدیم
درود و سلام خدا بر پیامبر خوبی ها و مهربانی ها محمد مصطفی و خاندان پاکش.
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...
راز عجیبی دارد این واژه:اربعین.
گفته اند هر شرابی که بخواهد خالص شود باید 40روز در خلا بماند.گفته اند اگر کسی 40روز برای خدا خالص باشد چشمه های حکمت بر دلش جاری می شود.اما همه این ها اربعین هست و اربعین این نیست.40روز.40روزی که زمین و آسمان گریست.ملکوتیان در آسمان گریستند و زمینیان بر روی زمین.اربعین حکایت یک سفارت است.سفیری که جانانه الم انقلابی را برداشت و رهسپار سفارت شد تا برساند آنچه را که نمی خواستند به گوش زمینیان برسد.
بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا...
40روز عاشقانه نوشتم برای والاترین عاشق و برای نهایت عشق.یک پیشکش درویشانه.از هفته ها قبل از محرم تصمیم گرفته بودم بنویسم فقط برای حسین و نه چیز و کسی دیگر.یک سوگواره.بعدها هم که قضیه مسابقه وبلاگ نویسی محرم پیش آمد اما هدف من فراتر از جوایز مادی بود.(برای همین هم بود که تصمیم گرفتم اگر جایزه ای مادی به این نوشته ها تعق گیرد همه آن ها را به صاحب اصلی آن نوشته ها بازگردانم.بازسازی عتبات).
تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده...
مگر نه این است که درپایان هر کاری کننده هر کاری در انتظار مزد می نشیند.می خواستم مزدم را این گونه بخواهم :مگر نه این است که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.بارخدایا اگر روزی در معرکه ای بودم که یک طرفش امام زمانم بود و طرف دیگرش یزید زمامن یزییدی نباشم.
اما دیدم کافی نیست.این گونه سرودم که بارخدایا نباشم از آنان که در بستر خاموشی شب چراغ دلشان را خاموش کردند.تا چند قدمی نور آمدند اما در تاسوعا شبی تنها گذاشتند امامشان را.
اما بازهم کافی نبود.خدای من از تو معرفتی اباالفضلی می خواهم.مرغ دلم به علقمه پر کشید.
تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا...
کتاب همشهری پنجشنبه(ادب در کربلا)نوشته استاد عزیز سید مهدی شجاعی نام داشت.دومین داستان این کتابچه ماه بنی هاشم نام داشت.از ادب عباس نوشته بود.عاشقانه ترین عاشقانه کربلا در حرم دلم لحظه شهادت عباس است:اخی ادرک اخاک.برادر برادرت را دریاب.تا آن لجظه کسی نشنیده بود که عباس حسین را با لفظی جز سیدی صدا زند.اما تنها عاملی که این چنین می توانست عباس را به این گفته وادار کند گفته مادر حسین می توانست باشد.آن لحظه که از چشمان خون فشان قامت زهرا را دید.شادمان شد.وقتی حضرت زهرا او را فرزندم خطاب کرد:
-فرزندم!پسرم!عباسم!
مادری فاطمه،فرزندی عباس...جواز ادای لفظ برادر.:اخی ادرک اخاک
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...
سلام برتو سلامِ آن كسى كه به حُرمتِ توآشناست، و درولايت ودوستىِ تومُخلص و بى ريا است ، وبه سببِ محبّت و ولاى تو به خدا تقرّب جسته، و ازدشمنانت بيزاراست، سلام كسيكه قلبش ازمصيبت تو جريحه دار، و اشكش به هنگام يادتو جارى است، سلام كسيكه دردناك وغمگين وشيفته وفروتن است، سلام كسيكه اگرباتودركربلاء مى بود، باجانش(دربرابرِ)تيزىِ شمشيرها ازتو محافظت مى نمود،و نيمه جانش رابه خاطرتوبدست مرگ مى سپرد.(تکه هایی از زیارت ناحیه مقدسه-زبان حال امام زمان)
و ۴۰روز گذشت.۴۰روزی که آسمان و زمین خون گریه کردند که به گفته امام صادق(ع) نشانه آن این بود که:در اين مدت هنگام صبح آسمان خونآلود مىشد، و زمين نيز چهل روز گريه كرد و آفتاب هم چهل روز كه علامت آن طوفانهاى سياه و كسوف و سرخى در زمين و آسمان بود.
آیت الله شهید قاضی طباطبایی در کتاب اربعین با اصرار اعلام می کند که اهل بیت در ۲۰صفر به کربلا رسیدند.در روایات هست که یکی از نشانه های مومن زیارت اربعین است.السلام علیک یا ابا عبدالله

از یک ظهر هنگام زمستانی شروع شد.وقتی زنگ تعطیلی مدرسه می خورد بچه ها به کافی نت کنار مدرسه می رفتند.تا اون زمان از اینترنت چیزی نمی دونستم.به همراهی بچه ها من هم به کافی نت رفتم.
همیشه گفتم بسیار بسیار خوشوقتم که آغاز آشنایی من با اینترنت مصادف بود با آغاز آشنایی ام با وبلاگ و وبلاگ نویسی.فکر می کردم به یه جایی نیاز داشتم برا نوشتن.برا رساندن حرف هام به گوش دیگران.
و اینگونه بود که ما تاب بنفشه را با کلیک های مبارک خود افتتاح نمودیم.
اولش از سایت های دیگه کپی برمی داشتم.مدتی گذشت و به این نتیجه رسیدم که نوشته ها باید مال مال خودم باشه.
یه روزی تو زیر همین آسمون خدا یه چند نفری جمع شدن و نشریه کوچولویی به نام جمع جمعه زدن و سردبیر گرام یه ستون دلنوشت نامی را به ما محول کردن.تاب بنفشه برای مدت ها میزبان دلنوشت های ما بود تا این که جمع جمعه هم به سرنوشت هزاران نشریه دیگه دراومد و آن را برنتافتند.(البته این بار نه ارشاد)
اما حالا دیگه حامد و تاب بنفشه با هم انس گرفته بودن.حامد بوسیله تاب بنفشه دوستان زیادی پیدا کرده بود.قلمش روان تر شده بود.هم از سیاست می نوشت و هم از فرهنگ و از ادب.
حالا برا تاب بنفشه عین یه کوچولویی که وارد 3سالگی میشه می خوام جشن تولد بگیرم.شما نمی خواین نظراتتون رو در جهت بهتر شدنش بر سرش شاباش کنین؟

صاحب مستدرک سفینه البحار در ص۲۳۴ج۷ این چنین نوشته است:
در حدیثی قدسی آمده است که حضرت موسی به خداوند عرض کرد:خدایا چرا و به چه خاطر امت محمد را برسایر امت ها برتری دادی؟
فرمود:به خاطر ده خصلت آن ها را برتری دادم:
نماز-زکات- روزه-حج-جهاد-نماز جمعه-نماز جماعت-قرآن-دانش و عاشورا

با تو چه بگویم ؟
"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل"
و تو ای چراغ راه ،
ای کشتی رهایی ،
ای خونی که از آن نقطه صحرا ،
جاودان می تپی و می جوشی ،
و در بستر زمان جاری هستی ،
و بر همه نسل ها می گذری ،
و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی ،
و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی ،
و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ،
ای آموزگار بزرگ شهادت !
برقی از آن نور را
بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن !
قطره ای از آن خون را
در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز !
و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را
به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش !
ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی
تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی ،
تا با هر قطره خونت ،
ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری
و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی ،
و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی !
ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ،" به تو و خون تو محتاج است " .
دکتر علی شریعتی(روحش شاد و یادش گرامی)
می کند و می کند.با دستان خود داشت برای عزیز 3ساله گور میکند.در همان حال از مقابل چشمانش می گذشت:صحنه هایی که دختری برای پدرش نازفروشی می کرد و پدر چه عاشقانه دست بر زلفان دخترش می کرد.
از خاطرش لحظه وداع ژدر و دختر می گذشت.مگر می شد دختر را از پدر جدا کرد؟گریه های دختر تمامی نداشت.موقع رفتن سفارش دختر را به او کرده بود.اما حالا...
به خاطر آورد آن دمی را که خبر شهادت سالار کاروان به کاروانیان رسید.بی تاب ترین دختر3ساله بود.اما همه این ها مقدمه بود برای مصیبت هایی بزرگتر.
از عصر10محرم شروع شد.آن هنگام که زنان و کودکان نظاره گر لشگری بودند که وحشیانه مشعل بر دست به سوی خیمه ها می دویدند.(یه عزیزی می گفت:هیچ کس نمی تونه لحظه غارت رو تصور کنه.غارت یعنی قیامت).دخترک وقتی آن ملعون حتی به گوشواره های دخترک3ساله رحم نکرد و چنان کشید که گوش دخترک پاره شد با شیون این چنین ناله می کرد:آن ها یادگاری برادرم اکبرند.آن ها را از من نگیر.
آن لحظه را به یاد آورد که دیدند آن نی که بر رویش سر مبارک میر کاروان بود از حرکت باز ایستاد و هیچ کس یارای تکان دادن آن را ندارد.قضیه را به امام سجاد عرضه کردند و وی فرمود:برگردید که خواهرم از روی ناقه در بیابان افتاده.
اما ورود به شام دردناک تر ازهمه این ها بود.شماتت دختر یزید...اسکان در خرابه...
دخترک دیگر نمی توانست تحمل کند.بابایش را می خواست.آن چنان شیون می کرد که صدا به کاخ ظلم رسید.یزید دستور داد تا بابا را به دیدن دختر ببرند.اما بابا...
سر بی تن پدر هم تحمل رنج دختر را نداشت.به حرف آمد دخترم...
آن ظالم این را هم نتوانست تحمل کند.دستور داد تا آن پدر و دختر را از هم جدا کنند.
اما دخترک بی تاب پدر بود.
آمد.آمده بود تا برای همیشه او را پیش خود ببرد.
آن ژدر حسین بود و دختر رقیه بود و همه ی این هایی که گفتم از زبان ام المصایب.
سلام بر زهرای 3 سه ساله...
کم تر پیش می آید که بتوانم این چنین از ته ته دلم بنویسم.خیال نمی کنم،مطمئنم که خودش نظر کرد.






