یلدا دوباره آمد تا پیام آور مهربانی ها باشد.یلدا آمد تا بگوید می توان در سرما هم گرمای محبت و مهربانی را با تمام وجود احساس کرد.یلدا برای من بوی مهربانی میدهد.طعم شیرین هندوانه و انار در کنار حضرت حافظ.اما سعی کنید وقتی هندونه می خورین اون هم در کنا خانواده یادتون نره الان کودکانی هستن که در حسرت نشستن.مهربانی یلدا رو به خونه های بی چراغ هم ببرین.

فال حافظ رو که فراموش نمیکنین؟ اول نیت بعد برا شادی روح حضرت حافظ یه صلوات و بعد کلیک.حافظ در جواب تفال من این چنین گفت:
صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی/برگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بهر مایی و منی افتاده ام به یار/تا می خلاص بخشدم از مایی و منی
خون پیاله خور که حلال است خون او/در کار یار باش که کاری است کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماست/مطرب نگاه دار همین ره که میزنی
می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت/خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی
ساقی به بی نیازی یزدان که می بیار/تا بشنوی زصوت مغنی هوالغنی
دیروز مسئول امنیت جنبش فتح در جنوب لبنان به موسسه آمد و به من گفت که مسئول شده ام که جان تو را محافظت کنم. گفت تقریرهای امنیتی حاکی این است که دشمنان در صدد قتل تو هستند. از او تشکر کردم و گفتم: خدای بزرگ نگهبان من است.
عجبا اینان مرا تهدید به مرگ می کنند؟کسی که در آغوش مرگ غوطه می خورد و از لطف و آرامش مرگ خرسند است.
من زاده ی غم و دردم،در دریای درد غوطه می خورم و زیر کوهی از غم فشرده می شوم و مدام دمیت می سوزم،از دنیا و آنچه در آن است احساس بیگانگی می کنم.

نوشته بالا قسمتی از خاطرات دکتر مصطفی چمران بود(البته با تلخیص) که در لبنان نوشته است. کتاب خدا بود و دیگر هیچ نبود((There wasGod and no thing else کتاب خاطرات شهید چمران هست.مدت طولانی هست که یک کتاب رو از اول تا آخر نخوندم ولی چمران با این جذبه روحانی کاری با من کرده که تا 1برگ از دفتر خاطراتشو نخونم خوابم نمی گیره.از این نوشته ها به این نتیجه رسیدم که چمران یک ابرمرد بود .کسی که در هرلحظه آماده مرگ باشه حتما یک ابرمرده. نوشته های چمرا منو به یاد یه بیت شعر مرحوم شهریار در منظومه ترکی سهندیه اش می اندازه که میگه: من علی اوغلویام آزاده لرین مردی مرادی/او اولان حقه منادی
قربون خدا برم.انگار صفحه های زندگی ما رو جوری چیده که همه چیزمون با بقیه فرق داشته باشه.شنیده بودم که از چشم آدما میشه افکارشونو خوند اما باور نمی کردم.اما دیروز از چشم های ابراهیم(رفیق شفیقم) خیلی چیزها رو خوندم.درست حدس زده بودم.اون در فکر رسیدن به چهمون چیزی بود که من دنبالش بودم.اولش دست و پامو گم کردم ولی پس از مدتی فکر کردن یه تصمیم عالی گرفتم.تصمیم گرفتم ابراهیم رو به یک رقابت دو ساله دعوت کنم.اولش قبول نمیکرد و می خواست میدان رو به نفع من خالی کنه ولی من قبول نکردم.از این تصمیمی که گرفتم خیلی خوشحالم.اما برای خودم جالبه که تو همه رقابت ها اول بحث رفاقت هم مطرح میشه اما نمیدونم چی میشه که رفته رفته از یادشون میره که قبل از این که رقیب باشن رفیق هستن.امیدوارم رقابت من و ابراهیم مثل بازی های استقلال و پرسپولیس نشه که وقتی به دقایق پایانی می رسن یادشون میره که اسمشون انسانه...اینو نوشتم که وقتی به دقایق 90نزدیک میشیم این رو از یادم نبرم.البته از ابراهیم قول گرفتم که گیممون فیرپلی باشه.
اما همونطور که میدونین دو شنبه اتفاق جالبی افتاد.احمدی نژاد به دانشگاه امیر کبیر رفت تا با دانشجوهای دانشگاهی که خودش سال های سال اونجا بوده دیدار کنه.حاشیه این دیدار جالب تر از متن بود.گزارش کامل این مراسم رو خوندم.
خود آقای دکتر یه مطلبی در این باره نوشتن که حتما بخونین.سعه صدر نیاز امروز جامعه ماست.



خدایی که محمد را به عنوان برترین مخلوقات برای رسالت برگزید نخست به (اقرا) را نازل کرد.بسیار خوانده ایم و نوشته ایم درباره اهمیت علم و علم آموزی و لزوم تکریم عالم.شنیدیم که وقتی پیامبر وارد مسجد شد و با دو گروه مواجه شد که یکی مشغول بحث علمی بودند و گروه دیگر مشغول عبادت به طرف گروه اول رفت.شنیدیم که ابر مرد آفرینش علی(ع)می فرمایند:من علمنی حرفا قد سیرنی عبدا(کسی که به من یک کلمه بیاموزد مرا غلام خود کرده است.).اما برگردیم به الان و با واقعیت های جامعه ای که در اون زندگی می کنیم مواجه بشیم: ایران پله های رشد و تعالی علمی را یک به یک طی می کند هر روزه خبر جدیدی از موفقیت های آنان به گوش میرسد که باعث خوشحالی همه آنه هایی که مهر میهن در قلب دارند می شود.هیچ شکی در این نیست که این پیشرفت ها باید ادامه یابد و لزوم آن توجه به پرورش استعدادهایی است که اکنون در مدرسه و دانشگاه هستند.
اما دانشجویی که فردا باید برای کشور افتخارآفرین باشد با موانع زیادی روبرو است.من دانشجو نمیدانم فردا که فارغ التحصیل شدم چند روز و یا چند ماه و چد سال در انتظار شغل خواهم بود؟کی خواهم توانست تشکیل خانواده بدهم؟با این هزینه های سرسام آور چگونه خواهم توانست خرج زندگی را تامین کنم.
نظامی عروضی در کتاب چهارمقاله(مجمع النوادر)چنین می نویسد(با تلخیص و تصحیح):آورده اند که یکی از دبیران خلفای عباسی به والی مصر نامه می نوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده بودو سخن می پرداخت چون در ثمین و ماء معین.ناگاه کنیزک وارد شو و گفت:آرد نماند.خیال دبیر چنان آشفته شد که بی آنک متوجه باشد نوشت:آرد نماند. نامه به دست امیر رسید.امیر چون بدان جمله رسید حیران ماند.دبیر را پیش خود خواند و ماجرا را پرسید و دبیر موضوع را تعریف کرد.امیر گفت:اول این نامه را بر آخر چندان فضیلت و رجحان است که قل هوالله احد را بر تبت یدی ابی لهب.حیف باشد خاطر شما اهل علم به خاطر مایحتاج مشغول باشد.هر صناعت(شغل)که تعلق به تفکر دارد باید که فارغ دل و مرفه باشد.
و آری با این حال دانشجوی ما روزی به فکر خواب گاه است و روزی به فکر غذایی که بوی...میدهد و فردا به فکر شغل و ...
اما تاکید می کنم که باید متخصص متعهد تربیت کرد.متخصصی که تعهد احساس نکند جهانی را به هم می ریزد.دیدگاه توحید باید در همه کارهامان ریشه دواند.
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر م ا، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
*الهی:آن که تن آراست و روان آلاست به چه ارج و بهاست؟
*الهی:آنکه حق معرفت به نفس روزیش شده است فیلسوف است.چه آنکه فلسفه معرفت نفس به خود است و معرفت نفس ام حکمت است.
*الهی ویس عامری را لیلی مجنون کرد و حسن آملی را لیلی آفرین.
*مرا تاب دیدن خورشید نیست دم ازدیدار خورشید آفرین چون زد؟
یکی از همکلاسی های عزیزم مقاله ای درباره علامه حسن زاده نوشته که اگه وقت کردم و تایپ کردم میگذارم تو وبلاگ کلاس






