تبليغاتX
تاب بنفشه

پس از یک تابستان نفس گیر و کنکوری نفس گیر تر و پس از این که بالاخره خبر قبولی در رشته مورد علاقه ام را گرفتم تصمیم گرفتم تا به پیشنهاد دوستان جواب مثبت داده و به یک سفر برم.هم برا یه استراحت و هم پابوسی امام رضا(ع).هرچند سفر طولانی هست اما تصمیم گرفتم به نحو احسنت از این سفر استفاده کنم.جمعه صبح از تبریز حرکت می کنیم و شب می رسیم مسجد جمکران.حرف های زیادی برا گفتن تو جمکران دارم.باخودم با امام زمان(عج) با خود خدا.صبح هم که میریم حرم حضرت معصومه(س)و بلا فاصله به مشهد میریم.در نظر دارم در مشهد پس از زیارت به کتابخانه سر بزنم.به مرکز پژوهش ها برم و ...خلاصه استفاده کنم.اما دو کلمه با امام رضا(ع): دلمو گره زدم به پنجره ات دارم میآم/به امیدی که میآم این گره ها رو وا کنی.
اما چند کلمه ای هم سیاسی بنویسم.درباره توقیف شرق واقعا متاسفم.چون شرق رو تنها روزنامه حرفه ای ایران میدونستم.سوای سوگیری های سیاسی از مقالاتش استفاده فراوانی میکردم. کاریکاتور رو هم بعدها دیدم ولی متاسفم.

اما درباره سفر سید محمد خاتمی باید بگم من کاملا موئافق این سفر و این گونه سفرها هستم.باید قبول بکنیم که ما قدرت رسانه ای نداریم.ما نمیتونیم حرفهامونو به گوش نخبگان و آحاد مردم جهان برسونیم.اما می تونیم بریم از نزدیک حرف هامونو به یه عده بزنیم.مخصوصا اگه اون چند نفر نخبگان اون جامعه باشن.برا سید محمد خاتمی هم آرزوی موفقیت میکنم.


راستی از سرکار خانم پوپک صابری(گل نسا)هم به خاطر تشریف فرماییشون به تاب بنفشه سپاسگذارم.امیدوارم جانشین خوبی برا گل آقا باشن.خانم صابری شیرینی هم روی چشم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:21  توسط حامد   | 



پس از مدت ها انتظار امروز نتیجه کنکور را دادند.صفحه مانیتور نشان میداد که خدا خواسته تا ادامه زندگی ما فلسفی بگذرد.ما یک دید عمیق نسبت به هستی به همه چیز و همه کس.خدا خواسته تا بخوانم و بدانم و بالاتر از همه بشناسم .خدایی را که در این نزدیکی است.می بیند و می شنود هر آنچه را که نمی بینیم و نمی شناسیم.اما علاقه وافرم به فلسفه نه از مارکس و هگل سرچشمه گرفته و نه از قبض و بسط و نه از هیچ غرب و غربی دیگر.بلکه از جغرافیای ربانی  و سهروردی و حکمت متعالیه. این فلسفه را با نام هایی چون علامه طباطبایی ها و علامه جعفری ها و سید جلال الدین آشتیانی ها شناختم.و گویی خدا دعایم را مستجاب کرد و رشته مورد علاقه ام یعنی فلسفه اسلامی را برای ادامه زندگیم برگزید. با آرزوهای زیادی به دانشگاه و به کلاس درس فلسفه اسلامی می روم.خدایا کمکم کن تا به عهدی که با تو بستم وفادار بمانم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 17:49  توسط حامد   | 



سال ها و ماه ها هفته ها و روزها و لحظه ها از پی هم می آیند و میروند و ما هنوز منتظریم.منتظر آمدنت هستیم.منتظر قدم هایی که از راه می رسند و با خود بوی همه زیبایی ها را میآورند. منتظرم که بیایی  تا سکه ی دولت عشق را به نامت ضرب کنم.منتظر آمدنت هستم تا گلابی که از همه گل های زیبا گرفته ام را به زیر قدومت بپاشم.اما نه من منتظر نیستم تو منتظری.منتظر هستی تا شاید من سر عقل بیایم و برای یک لحظه هم که شده غرور دنیا و تمایلات نفسانی را در خود بشکنم.شاید یک لحظه جامه ریا و تزویر را از تن بیرون آرم و ناب ناب نمازی از ته دل بگذارم.میدانم که صبح و شام و در نظاره اعمالم میگریی.ای به قربان چشمانت.اما مرا به نام تو می شناسند.هر چه هستم و با همه کرده ها و نکرده هایم این جماعت مرا شیعه می نامند.

می آیی تا صدای آواز دلنشین کلام وحیت نام داوود را به فراموشی بسپارد.شمشیر حیدری ات رعب را بردلهای تزویرکاران دو رو و بر دشمنان نام محمد(ص) می انداز. قسم به عصمتی که از فاطمه به ارث برده ای.رایت عباس را دوباره بالا ببر که این زمانه رعب انگیزتر از سال۶۱ هجری است و سپاهیان تزویر مکارتر از یزید و یزیدیان.

میدانم که می آیی .و ما هنوز منتظر آمدنت هستیم....

         بقيه الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:50  توسط حامد   | 



اولین باری که سینما رفتم 6یا7سال داشتم.به همراه پدر و مادرم تو وسط یه فیلم رفتیم.سال های 74،75 و بازار داغ فیلم های جنگی با محوریت جمشید هاشم پور.اسم فیلم یادم نمونده.اما بین بار اول و دوم سینما رفتنم یه 12سالی فاصله افتاد.به حمدالله با وجود ویدئو و امکان دسترسی به سی دی فیلم های روزی که در سینما نمایش داده میشن دیگه رونق سینما ها رو از بین برده.اصلا علاقه هم به سینما رفتن نداشتم تا این که دیروز به نام پدر من رو به سینما کشوند.یه نقد مانندی درباره ی این فیلم نوشتم اما با این باور که من منتقد نیستم و در مقابل حاتمی کیا خیلی خیلی ذره ام که برا فیلمش نقد بنویسم.دعاکنید بین بار دوم و سوم سینما رفتنم فاصله این قدر نباشه.

 

به نام پدر.به نام یک نسل.نسلی که در بدترین شرایط نسل بعد از خودشو بزرگ کرد.نسلی که با هجوم یه نامرد به خاکش همه هستی و جونشو در طبق اخلاص گذاشت و هرکاری کرد تا یه وجب هم از این خاک به دست نامرد نیفته. و وقتی جنگ تموم شد با کوهی از آوارگی ها و ویرانی ها مواجه بود.اما باید قبول کرد که این نسل رسالت بزرگتر خودش یعنی انتقال مفاهیم به نسل آینده رو فراموش کرد.لا اقل کوتاهی کرد.فیلم از لوکیشن جالبی آغاز میشه.منطقه باستانی شوش(اگه اشتباه نکنم)جایی که خیلی از ماها کلی خرج میکنیم و به دیدنش میریم و کلی کیف می کنیم و برای ساختنش به نیاکانمون افتخار می کنیم.از این لوکیشن حاتمی کیا فوری به لوکیشنی میره واقع در یک مکان مقدس.خانم شفیعی(یا خانم شاهسون)که دلش شور میزنه قرآن رو باز میکنه و این آیه میآد:فاذا سالک عبادی انی فانی قریب.این از همون ریزه کاری هایی هست که مختص کارگردان های خیلی بزرگه که در ورای حرف هاشون یه حرف های بزرگ هم میزنن که به شدت تاثیر میکنه.و اما جناب مهندس شفیعی.نماد یک مرد که دربهترین موقع زندگی به جنگ رفته تا در مقابل نامردهایی که قصد این خاک پرافتخار افتخار رو کرده بودند بایسته.نسلی که اخلاص دیده و شکوه ایمان و پس از اتمام جنگ برگشته.اما برگشتن این مردان متفاوت بودند.عده ای برگشتند تا برای کارهای نکرشون از این ملت باج خواهی کنن و عده ای برگشتند تا با همان روحیه ای که داشتن و در زیر رگبارها و موشک ها یاهاش زندگی کرده بودند دوباره زندگی کنند و حسرت بخورند که چرا از آن شهد شیرین به آن ها نرسید.شفیعی پس از اتمام جنگ به دانشگاه برگشته تا این بار برای آبادانی کشور و در سنگری دیگر تلاش کنه.اما دچار یک درگیری بر سر چند معدن با یک موسسه خیریه میشه.(آخرش هم معلوم نشد که حق با موسسه خیریه و مدیر اون هست یا با آقای مهندس ما).حاتمی کیا دوباره به منطقه تاریخی برمیگرده.دختر مهندس درست در همون جایی که پدرش برای شرف ملتش جنگیده بود مشغول کشف ابزارها و نشانه های باقی مانده از دوره ای است که نه آن ها را می شناسدو نه شاید در ورای این اعمال فلسفه این اکتشاف ها را میداند.اما او نمی خواهد درباره جنگ بداند و بشنود چون پدر او و شاید جامعه او تصویر نامناسبی از جنگ برای او تصویر کرده اند.پای دختر شفیعی روی مینی میره که پدر سال ها قبل اون رو کاشته بود.اما این بار جنگ برای حبیبه مفهوم عینی تری میگیره.چند دیالوگ جالب بین شفیعی و دخترش در بیمارستان رد و بدل میشه که شاید سوال خیلی ها باشه:

_کی گفته جنگ تموم شده؟

_منم تو جنگتون شرکت کردم

_مگه نگفتین آتش بس آخر جنگه؟

_چرا این جنگ دست از سر ما برتمیداره؟

                                                            _اون عراقی های نامرد دو برابر جمعیت ما مین کاشتن یعنی برای هر کدوممون دوتا.

شخصیت میثم هم تو این فیلم با بازی دیرباز عالیه .دانشجوی باستان شناسی که عاشق همکلاسیشه و مثل همه ما نسل سومی ها دغدغه های بسیاری داره .شاید همه ما سهم مامورای خنثی سازی مین رو تو به وجود اومدن این داستان ناچیز میدونیم چون رویکرد داستان چیز دیگه ای هست.به همین خاطر از اشاره به این موضوعات صرف نظر میکنم.

آهنگ متن این فیلم از نقاط قوتش بود نمیشه از بازی عالی پرستویی به سادگی رد شد.

اما من فکر میکنم بهترین فیلم حاتمی کیا نبود و نتونست شیرینی خاطره «بوی پیراهن یوسف»و«آژانس شیشه ای» را حداقل برای من زنده کند. فیلم تلنگر خوبی بود برای من. اما من هرچقدر فکر میکنم می بینم جنگ تموم نشده...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 19:35  توسط حامد   | 



قبل از هر چیز فرا رسیدن ایام مبارک ماه شعبان و میلاد سرور و سالار آزادگان جهان امام حسین(ع) و وزیر اعظم دربار اباعبدالله حضرت ابالفضل العباس(ع)و فخر عابدان جهان امام سجاد(ع)را به خدمت همه شما عزیزان تبریک میگم.

بی مناسبت ندیدم همزمان با این ایام مبارک کمی از شور و شعور بنویسم.سال ۶۱هجری ۱۰محرم:امام حسین(ع) در میعاد با خدای خویش و در انتخاب بین خالق و پستی های مادی عشق به خالق را برگزید و عشق و مستی خود را در برابر معشوق نشان داد و به عمل به همه درس داد که :زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت.خداوند می فرماید:عظمت و بزرگی در دست خداست و هرکس را بخواهد عزیز میگرداند و هرکس را بخواهد ذلیل میگرداند.اکنون نوبت خدا بود که به قول خود عمل کند.آری  حسین عزیز و قهرمان دل های همه شیعیان و در محدوده ای بزرگتر محبوب همه آزادگان جهان شد.همه ساله برای آمدنش جشن ها میگیرند و در ماه محرمش بر سینه و سر میزنند و نام و یادش را گرامی میدارند.اما بر سینه زدن و بر سر زدن ادای دین ما نیست.ما باید درس آزادگی و عرفان و عبودیت از حسین بگیریم.یاد بگیریم که باید در مقابل طاغوت و طاغوتیان در هر قرنی و سده ای حسین وار ایستاد.یاد بگیریم که در برابر از دست رفتن عزیزان اسارت اهل و عیال و در برابر تقدیم جان خود حسین وار بگوییم الهی رضا برضائک.

علاوه بر ماه محرم و صفر هیئت هایی هم در این مملکت وجود دارند که هر هفته عده ای را دور هم جمع می کنند و برایشان مدح و ذکر مصیبت خاندنان پیامبر میگویند.این جلسات از موثرترین انجمن ها و گروه ها در جامعه بوده اند.اما چند سالی است که نوع جدیدی از هیئت ها تاسیس شده و خیل عظیمی از جوانان را با هر شکل و قیافه ای را دور هم جمع کرده اند.این هیئات اصطلاحا به شور مشهور شده اند. اما اخیرا اخباری از این هیئات شنیده می شود که مطمئنا نه تنها امام حسین با آن ها موافق نیست بلکه مخالف نهضت حسینی هم هست(البته قصد من توهین به هیئت های حسینی نیست.بعضی از هیئت ها منظور نظر من است.).خود زنی کفر گویی اشعار بی محتوا(از قربان صدقه رفتن به ابرو و دست و پاگرفته تا من سگتم و ...) و اخیرا هم  رسوای های اخلاقی از نمونه هایی است که نشان میدهد این هیئت ها شور حسینی دارند اما شعور حسینی ندارند.آنچه باعث شد که نام ابالفضل محبوب قلب ها شود رشادت مردانگی و وفاداری او بود نه چشم و ابروی او.امام حسین(ع)به سگ نیاز ندارد به شیعه با شعور نیاز دارد تا با طی مدارج علمی همراه با اعتقاد مسلمان بودن نام اسلام ناب محمدی را سربلند کند.کدام بهتر است:این که سرت را بشکافی و خون از همه جای بدنت جاری شود و در خارج شیعه را با توحش بشناسند یا با اهدای خون به نیازمندی که اگر خون به بدنش نرسد می میرد و با اهدای خون یک امام حسینی از خطر مرگ نجات یابد؟ امام حسین که برای اصلاح امت جدش قیام کرد.تو که ادعای پیروی از مکتب حسینی میکنی و اذن میخواهی تا تمامی بدحجابان را از دم تیغ بگذرانی پس چرا خود.........

خدایا ما را از پیروان حقیقی امام حسین قرار بده.

اما عیدانه:(امام حسین(ع):کسانی که رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند رستگار نخواهند شد 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:21  توسط حامد   | 



دوست عزیزم رضا یاری یه مطلب جالب نوشتن که تو یکی از سایت ها اومده بود.جالبه بدونین رضا رتبه ۸۰کنکور سراسری امسال رو در رشته ادبیات و علوم انسانی آورده بود.براش آرزوی موفقیت میکنم.

 …امروزه مشکل کمبود اطلاعات بدانگونه که ارول دررمان 1984 پیش بینی کرده بود نیست ، زیادی آنست که نیازهای واقعی در این دریا زشت گم شده است. در جهانی هستیم که افزایش بی در و پیکر اطلاعات همان افزایش نا آگاهی و جهل و پریشانی هست.

یکی از دردهای غرب ( که اینک جهان غرب است!) فراموشی و خود آگاهی صفر است. زپینگ یا کانال بازی تلویزیونی خود علامتی هست بر بی عمقی و بی مایگی انسان پریشان روزگار وحشت زده. وجود هزاران کانال به ظاهر متنوع و برآورنده علایق متفاوت، منجر به غوطه ور شدن انسان در آنها شده وسرگرمی کاذبی برای اکثریت پدید آورده است . وقتی با کنترل جعبه جادوگرکانالی را عوض میکنی نمیدانی که خودت از راه دور به دست اژدهای هزار دست کنترل میشوی و عوض میشوی وعوضی!

این عصر عصر فراموشی است و فراموش کردنی ناچاری که از فشار روحی شدید و دغدغه های فکری مهلک و فشار اطلاعات کنترل  نشدهء بی جهت مضر و تلقینهای هولناک ناشی میشود و آری همیشه گوسفندان هراسان ، به سوی گرگ فراموشی میروند!...

فرصت غنیمت است به هم چون رسیده ایم                  تا کی دگر به هم رسد این تخته پاره ها

                       

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 10:32  توسط حامد   | 



مطلب زیر را برای شرکت در مسابقه سلام بر نصر الله نوشته ام.حزب الله در لبنان کار بزرگی کرد.با این که تصمیم گرفته بودم مدتی از سیاست دور باشم ولی اگر نمی نوشتم راضی نمی شدم.

هوالقادر

آن ها گفتند بخوانید حزب الشیطان

اما چشمانم نخواند

اما دیده گانم دیدند در کتاب خدا

همانا حزب الله پیروز است.

آنها گفتند بشنوید صدای تروریسم را

 که از سوی تو می آید

اما گوش هایم نشنیدند

اما شنیدند گوش هایم صدای بمب و موشک را

شنیدند صدای گریه گنجشک ها را

که از ویرانی آشیانه شان بر بالای آن سرو سهی می گریستند.

و شنیدند صدای نحن ابناء الحیدر تو را

و من دیدم که کبوتر قلبم به پرواز درآمد

آمد تا دستان خسته ات را بنوازد

و ببیند غلبه حزب خدا را

و تحقق وعده آن حی لایموت را

و پاهایم به ناگاه به سجده افتادند

ولبهایم حمد سر دادند

اذا جاء نصرالله والفتح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 12:2  توسط حامد   |