جمعه یکی از دوستان در جمعی از منش محمدی سخن می راند.می گفت که پیامبر با وجود این که برترین مخلوقات بود چگونه در خانه به همسر خود کمک میکرد.در خانه گوشت خرد میکرد و یک لحظه از وظیفه همسری و پدری غافل نبود.پیامبر در حدیثی می فرمایند:ثواب نیکی به خویشان را از همه کارهای نیک زودتر میدهند.او مهربان ترین بشر بود و در مواجهه با کسی که به او توهین میکرد آنقدر مهربانی میکرد که آن شخص خجالت میکشید.پیامبر در مورد بعثتش می فرماید من برانگیخته شدم تا نیکی ها و صفات خوب را به حداعلی برسانم.
راستی سالروز تولد قرآن کتاب انسان ساز را تبریک میگم.

دومین دوچرخه ام یه دوچرخه ۲۶ قدیمی دست دوم بود.یه روزگاری رو هم با اون گذروندیم و سومی دوچرخه بنفق کوهستانی دنده دار که وقتی پول هامو جمع کردم پسرخاله ام زحمت کشید و از بندرعباس برام آورد.
خلاصه دوچرخه ها برای ما بچه های ایرونی یک عالمه خاطره هستن.هنوز که هنوزه با وجود ماشین بابا و کلی وسایل حمل و نقل دوچرخه رو با هیچ کدومشون عوض نمیکنم(شاید همون باعث شده که یه ماشین صفر تو خونه باشه و من بلد نباشم حتی روشنش کنم.
منتظر خاطرات دوچرخه ای تونم...........
یاعلی![]()

سامی آذری الاصله و در ایران به دنیا اومده و بعد به انگلستان رفته و تحصیلات آکادمیک موسیقی رو در لندن گذرونده و تا حالا دو تا آلبوم پرفروش با نام های مای اوم ما و المعلم به بازار داده.سامی با زبان های هندی عربی ترکی و انگلیسی آهنگ میخونه تا توازن رو برا تموم مسلمونا برقرار کنه البته با ملودی افغانی هم خونده.امیدوارم سامی رو هر چه زودتر در ایران ببینم.
مصاحبه با سامی سایت سامی یوسف سایت فارسی سامی یوسف

صبح زود برای کمک به نام کمک در بسته بندی خرما برای شرکت کنندگان در مراسم اعتکاف (بنا به درخواست یکی از دوستان و به علت گیر بودن کارمان دست فرمانده پادگان)وارد پادگان شدیم.مستقیم ما را به آشپزخانه هدایت کردند.ـحالا بیاین کمک کنین این مرغ های منجمد رو از سردخونه بیاریم.(۲۸۰ جعبه در سرمای ۲۰ درجه زیر صفر.ولی انصافا سرما در گرما حال می داد.)بردیم آشپزخونه.ـحالا بیاین یه کم نظافت کنیم ـمرغ ها پخت حالا بیاین جداکنیم(۷۵۰۰تا ران و سینه باید حاضر میشد و ...)یواشکی یه غذای مختصری خوردیم و نمازمون وتا ساعت ۵ که مسئولان مساجد اومدن و افطاری معتکف ها رو بردن. یدونه خربزه و آبمیوه و کیک و ـحالا بیاین نظافت کنیم. ـ بیاین می خواهیم سحری بپزیم.با اون همه مرغ و برنج به ما فقط یه بشقاب سوپ رسید.تو آشپزخونه دماسنج ۷۰ رو نشون میداد.شد ساعت۲ و مسئولای مساجد دوباره اومدن سحری ببرن.و به ما اجازه دادن پس از ۱۸ساعت کار بخوابیم(البته من صبح یه دوساعتی رفتم برا گرفتن دفترچه انتخاب رشته و کارنامه)صبح هم نماز همه ۶۰ نفری که تو آشپزخونه کار میکردن قضا شد.
درسته که اونقدر خسته شدم که دیگه نا نداشتم ولی ته دلم یه جورایی راضی بودم چرا که آشپزی هم یاد گرفته بودم(البته تا حدودی)![]()
با چشم های خودم هیومن رایت را دیدم که خاک شد و اثری از آن باقی نماند.تا کی سکوت؟تا کی؟تاکی ساکت بنشینیم تا شاید دل سنگ تر از سنگ بوش و امثال او به رحم آید و قطعنامه هایی را (که من اسمش را الکی خوش میگذارم)که بر علیه جنایات و توحش گری صادرمی شود وتو نکنند؟
امروز اشک ها آن مادر باعث شد تا از خودم و دنیای خودم و انسان هایش بدم بیاید.ای کاش در لبنان بودم....


اما ما همانگونه که صبر را از آن پارسای شب های مدینه آموخته ایم شیری بیشه های حق را هم از علی(ع) به ارث برده ایم.
نحن ابناءالحیدر






