تبليغاتX
تاب بنفشه

آن روز خالق تصمیم گرفت تا آخرین دانشگاه را برای اعطای مدرک انسان بودن تاسیس کند.استاد آن دانشگاه را برگزید و حکمش را این گونه جاری کرد:بخوان بخوان به نام خدایی که تو را از خون بسته آفرید. آری آن روز مبعث بود و آن استاد محمد(ص).

جمعه یکی از دوستان در جمعی از منش محمدی سخن می راند.می گفت که پیامبر با وجود این که برترین مخلوقات بود چگونه در خانه به همسر خود کمک میکرد.در خانه گوشت خرد میکرد و یک لحظه از وظیفه همسری و پدری غافل نبود.پیامبر در حدیثی می فرمایند:ثواب نیکی به خویشان را از همه کارهای نیک زودتر میدهند.او مهربان ترین بشر بود و در مواجهه با کسی که به او توهین میکرد آنقدر مهربانی میکرد که آن شخص خجالت میکشید.پیامبر در مورد بعثتش می فرماید من برانگیخته شدم تا نیکی ها و صفات خوب را به حداعلی برسانم.

راستی سالروز تولد قرآن کتاب انسان ساز را تبریک میگم.

        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:59  توسط حامد   | 



می خوام امروز از یه وسیله ای حرف بزنم که بخش مهمی از خاطرات همه ما رو تشکیل میده.به استثنای اونایی که از بچگی پشت اتومبیل گران قیمت پاپاپ نشستن(ومن براشون خیلی متاسفم که نعمت دوچرخه سواری رو از دست دادن)خیلی از بچه های ایران کودکیشونو با سه چرخه و متعاقب اون دوچرخه آغاز کردن.اصلا یادم نمیره اولین روزی که من تونستم دوچرخه ۲۶ بابامو برونم و اصلا هم یادم نمیره اون لحظه ای رو که چنان خوردم زمین که ترمز آهنی دوچدخه کمرمو خراش داد.بعدها بابام قول داد اگه شاگرد اول کلاس بشی (با وجود مشکلات مالی)برات دوچرخه می خرم.پس از این که شاگرد دوم شدم بابای خوش قول من برا شادی من یه دوچرخه دست دوم خرید.فکر میکردم دنیا رو به من دادن. هنوزم وقتی برا برداشتن وسیله ای میرم انباری وقتی چشمم به اون دوچرخه کا حالا نه لاستیک داره و نه صندلی(یادمه وقتی صندلی دوچرخه خیلی اذیتم میکرد بابای همه فن حریفم برام از چوب یه صندلی ساخت و مامانم براش از ابر رویه دوخت و موندیم ما و یه عالمه پز میون بچه همسایه ها) خاطراتم زنده میشه.

دومین دوچرخه ام یه دوچرخه ۲۶ قدیمی دست دوم بود.یه روزگاری رو هم با اون گذروندیم و سومی دوچرخه بنفق کوهستانی دنده دار که وقتی پول هامو جمع کردم پسرخاله ام زحمت کشید و از بندرعباس برام آورد.

خلاصه دوچرخه ها برای ما بچه های ایرونی یک عالمه خاطره هستن.هنوز که هنوزه با وجود ماشین بابا و کلی وسایل حمل و نقل دوچرخه رو با هیچ کدومشون عوض نمیکنم(شاید همون باعث شده که یه ماشین صفر تو خونه باشه و من بلد نباشم حتی روشنش کنم.

منتظر خاطرات دوچرخه ای تونم...........                  یاعلی

 

       

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:30  توسط حامد   | 



اسم سامی یوسف رو شنیده بودم.شنیده بودم یه ستاره راک پیداشده که شعرهایی با مضامین اسلامی میخونه.چند شب پیش از کوله پشتی آهنگی با عنوان حسبی ربی دیدم که خیلی به دلم نشست.اومدم به دنیای مجازی و سرچ کردم و چندتا آهنگ وری وری دلنشین ازش دیدم.موسیقی رپ غربی با پشت زمینه موسیقی شرقی.مضامین آهنگ ها هم خیلی جالب بود.همیشه این سنگ رو به سینه زدیم که باید با جوانان به زبون خودشون حرف زد و دین را در قالب های جوان پسند ریخت اما سامی این کار رو به نحو احسنت انجام داد.

سامی آذری الاصله و در ایران به دنیا اومده و بعد به انگلستان رفته و تحصیلات آکادمیک موسیقی رو در لندن گذرونده و تا حالا دو تا آلبوم پرفروش با نام های مای اوم ما و المعلم به بازار داده.سامی با زبان های هندی عربی ترکی و انگلیسی آهنگ میخونه تا توازن رو برا تموم مسلمونا برقرار کنه البته با ملودی افغانی هم خونده.امیدوارم سامی رو هر چه زودتر در ایران ببینم.

مصاحبه با سامی    سایت سامی یوسف     سایت فارسی سامی یوسف

            

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 16:51  توسط حامد   | 



اصلا ازم نخواین بگم چطور و چگونه شد که ما وارد پادگان شدیم.چند کیلومتری تبریز پادگانی هست به اسم پادگان شهید یاغچیان(قدیمی ها با اسم انبار سلمان میشناسنش).این پادگان در زملن جنگ بزرگترین مرکز آماد و پشتیبانی بود و هنوز هم مرکزیت پشتیبانیشو حفظ کرده.تجربه متفاوتی بود.حالا شرح مصیبت...

صبح زود برای کمک به نام کمک در بسته بندی خرما برای شرکت کنندگان در مراسم اعتکاف (بنا به درخواست یکی از دوستان و به علت گیر بودن کارمان دست فرمانده پادگان)وارد پادگان شدیم.مستقیم ما را به آشپزخانه هدایت کردند.ـحالا بیاین کمک کنین این مرغ های منجمد رو از سردخونه بیاریم.(۲۸۰ جعبه در سرمای ۲۰ درجه زیر صفر.ولی انصافا سرما در گرما حال می داد.)بردیم آشپزخونه.ـحالا بیاین یه کم نظافت کنیم ـمرغ ها پخت حالا بیاین جداکنیم(۷۵۰۰تا ران و سینه باید حاضر میشد و ...)یواشکی یه غذای مختصری خوردیم و  نمازمون وتا ساعت ۵ که مسئولان مساجد اومدن و افطاری معتکف ها رو بردن. یدونه خربزه و آبمیوه و کیک و ـحالا بیاین نظافت کنیم. ـ بیاین می خواهیم سحری بپزیم.با اون همه مرغ و برنج به ما فقط یه بشقاب سوپ رسید.تو آشپزخونه دماسنج ۷۰ رو نشون میداد.شد ساعت۲ و مسئولای مساجد دوباره اومدن سحری ببرن.و به ما اجازه دادن پس از ۱۸ساعت کار بخوابیم(البته من صبح یه دوساعتی رفتم برا گرفتن دفترچه انتخاب رشته و کارنامه)صبح هم نماز همه ۶۰ نفری که تو آشپزخونه کار میکردن قضا شد.

درسته که اونقدر خسته شدم که دیگه نا نداشتم ولی ته دلم یه جورایی راضی بودم چرا که آشپزی هم یاد گرفته بودم(البته تا حدودی)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 12:23  توسط حامد   | 



نتونستم جلوی سرریز اشکهامو بگیرم.دیدن جنازه ی کودکان مظلومی که در تاریکی شب شاید خواب دنیای عروسک ها رو میدیدن جنازه ی مادرانی که شاید با این فکر خوابشون برده بود که کودک خردسالم در آینده برای من و کشورش یه افتخار خواهد شد.

با چشم های خودم هیومن رایت را دیدم که خاک شد و اثری از آن باقی نماند.تا کی سکوت؟تا کی؟تاکی ساکت بنشینیم تا شاید دل سنگ تر از سنگ بوش و امثال او به رحم آید و قطعنامه هایی را (که من اسمش را الکی خوش میگذارم)که بر علیه جنایات و توحش گری صادرمی شود وتو نکنند؟

امروز اشک ها آن مادر باعث شد تا از خودم و دنیای خودم و انسان هایش بدم بیاید.ای کاش در لبنان بودم....

    A female civilian in the Lebanese village of Qana

     

اما ما همانگونه که صبر را از آن پارسای شب های مدینه آموخته ایم شیری بیشه های حق را هم از علی(ع) به ارث برده ایم.

                     نحن ابناءالحیدر

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:43  توسط حامد   |