تبليغاتX
تاب بنفشه


می ز خمخانه به جوش آمد و می بايد خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پيداست

چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد
اين چه عيب است بدين بی‌خردی وين چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ريايی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و رياست

ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق
آن که او عالم سر است بدين حال گواست

فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم
وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
باده از خون رزان است نه از خون شماست

اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود
ور بود نيز چه شد مردم بی‌عيب کجاست

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 22:17  توسط حامد   | 



148917.jpg

کم کمک فرا می رسد.آرام آرام،پاورچین پاورچین.

درها را می گشایند تا تو هرچه بخواهی بتوانی برداری.به همه میدهند.هرکه هر چه بخواهد.ثروت،مقام،..

طبقه ی بالا را باش انگار چیزهای بهتری هم هست.

اون بالا یه چیزی هست که مدت هابود دنبالش بودم و نتونستم پیداش کنم.

می خواهم آن را بردارم.قدم نمی رسد.چهار پایه ای لازم دارم تا بتوانم آن رابردارم.

((خدایا من را به من برگردان))

شاید بشود گفت بهترین دعایی است که می شود در شب قدر کرد.نمیدانم این جمله را در کجا شنیده ام ولی میدانم که با گوش دل شنیده ام.چون هر وقت که دلم میگیرد و هوس میکنم طاقچه های دلمو بگردم،به این جمله میرسم.

یک شب،فقط و فقط یک شب.برتر از هزار ماه؛یعنی دقیقا"هشتاد و سه سال و سه ماه.خلوتٍ خلوت.خودتی و خودش.هرچه می خواهد دل تنگت بگو...

فکرنکن هرچی بخوای بهت میده مطمئن باش که میده.

میگم با این همه اوصاف حیف نیست که این فرصت طلایی(خیلی با ارزش تر از طلا)رو از دست بدی؟

راستی تو از خدا چی می خوای؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 13:4  توسط حامد   |