ازناله مرغ چمن ازبانگ اذان خیز ازگرمی هنگامه آتش نفسان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز
خورشید که پیرایه به سیماب سحر بست آویزه به گوش سحر از خون جگر بست
از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست ای چشم جهان بین به تماشای جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز
خاور همه مانند غبار سر راهی است یک ناله خاموش و اثر باخته آهی است
هرذره این خاک گره خورده نگاهی است از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز
خيلي وقت بود که مي خواستم ببينمش.خيلي دلم برايش تنگ شده بود.دلم هي بيقراري مي کرد.ديگه خسته شدم و تصميم گرفتم بار و بنه ام رو ببندم و برم پيش. رفتم و رفتم و رفتم تا به دشتي سرسبز رسيدم.درآن طرف دشتگله را ديدم که گوسفندانش مشغول چرا بودند و سگان مواظب گوسفندان.باخود گفتم هر گله اي حتما"يکچوپان داره.نزديکتر رفتم.ديدم که چوپان مشغول خوردن تکه ناني است. سلام کردم و تقاضاي جرعه اي آب.سلامم را به گرمي پاسخ داد و ازکوزه آبي در پياله ريخت و به من داد. ازمن پرسيد:به سوي کدامين منزل اين چنين باشوق مي روي؟ پاسخ دادم:ميروم تا خدايم را پيدا کنم.هر کجا که باشد مي روم و پيدايش ميکنم.گفت براي چه مي خواهي پيدايش کني؟ گفتم:مي خواهم ببينمش.گفت:
چرا به ماهتاب و آفتاب خيره نمي شوي؟گفتم مي خواهم صدايش رابشنوم.گفت؟مگر صداي خوش عندليبان رانمي شنوي؟گفتم ميخواهم ببويمش.گفت:بوي خوش اقاقي به مشامت نمي رسد؟گفتم مي خواهم لمسش کنم.سيب سرخي را به دستم داد.گفتم مي خواهم خودِخودِخدا را ببينم.گفت:لازم نيست جايي بروي.او همين نزديکي است کافي است به نزديکترين نکته ديدت بنگري.خدا خيلي خيلي به تو نزديک است حتي از رگ گردنت.گفتم به کدامين آئين هستي؟گفت: به خداي مسيح که رب محمد را در مکتب دلدادگي يافته ام.
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت از سمک تا به سماکش کشش لیلی برد
من به سر چشمه خورشیدنه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد







