امشب دوباره گرفتم.
دلم هوای امام رضا(ع)روکرده.تابستون که می شه یعنی خوشی فراغت از تحصیل یعنی مسافرت...... اگه همین الآن ویزای دبی وآنتالیا و هر جای این عالمو بدن به دستم و بگن فردا صبح پرواز داری به یه لحظه خوشی رفتن به مشهد نمی ارزه.به خدا راست میگم. خیلی خیلی دلم می خواهد که این تابستونم رو(لااقل بخشیش رو )پیش امام رضا باشم.وقتی می خوام برگردم دلم رو گره بزنم به ایوون طلاش و از سقاخونه معرفتش جامی به زلالی عشقش بنوشم. نگاهم رو دو دستی تقدیم بکنم به گنبدش و...
اگه اجازه بدین یه تفال به خواجه بزنم:
از سرکوی توهر کو به ملامت برود نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا به تجمل بنشیند به جلالت برود
روزها از پی هم می آیند و ورق های عمرماراورق می زنند.
باخود خاطرات بد و خوب را جا می گذارند و در یک چشم به هم زدن فرار می کنند.
معمولا"انسان ها دوست ندارند که خاطرات بدشون رو به یاد بیارن(یکی از همونا خودم هستم)ولی باید قبول کرد که خاطرات تلخ هم جزئی از این زندگی هستن و زندگی بدون اون ها مفهوم نداره.
باید باتلخی ها ساخت و اون ها رو فراموش نکرد چون مطمئنم که بالاخره روزی به داد آدم میان و باعث می شن که یه خاطره تلخ دیگه اتفاق نیفته.
اما خاطرات خوش که به انسان امید میدن.
انگار همین دیروز بود که بچه بودیم.روزها تو یه چشم به هم زدن اومدن و ما رو آوردن به این زمونه.وقتی مارو می آوردن چیزهای زیادی یادمون دادن.
وبالاخره روزها و لحظه ها می آیند و می روندو به فرموده علی(ع)خوش به حال اونی که امروزش از دیروز پربارتره. یاعلی
مرا غرض ز نماز آن بود که يک ساعت
غم فراق تو را با تو باز بگذارم
وگرنه اين چه نمازی بود که من بی تو
نشسته روی به محراب و دل به بازارم
یک لحظه
فقط و فقط یک لحظه
یک لحظه یعنی فرصت بودن
یک لحظه یعنی فرصت شدن
یک لحظه یعنی قدرت یک انتخاب
یک لحظه یعنی یک عمر افتخار انتخاب
یک لحظه یعنی یک عمر ندامت انتخاب
یک لحظه ای که می آید و میرود و با خود بسیار چیزها می گذارد.
یک لحظه یعنی؟(شما بگید)
هوالجمیل
قصه های مجید رو خیلی دوست دارم،چون بخش اعظمی از خاطرات دوران بچگیم رو تشکیل میده.هنوز یادمه که یه تلوزیون سیاه و سفیده کوچولو داشتیم که باید اونقده کتکش میزدی تا سر عقل بیاد و نشون بده و من هرروز می نشستم پای اون و مجید رو تماشا می کردم.بزرگ که شدم فهمیدم که این قصه ها ی قشنگ رو کسی می نوشته به اسم هوشنگ مرادی کرمانی.چندین بار اسمشو شنیده بودم تا که امروز نوار ویدئویی (قصه ها) که به زندگی وی می پردازه به دستم رسید.نشسته بودم و با شوقی مضاعف نگاه می کردم.آقای مرادی خیلی چیزای جالب می گفت.این که اهل روستاست و با طبیعت روستا خیلی همنشین بوده،این که هر اتفاقی که براش می افتاده رو قصه می کرده،پشتکارش رو،ومهم تراز همه راز موفقیتش رو.میگفت:من وقتی خیلی کوچک بودم مادرم رو از دست دادم و این باعث شده که من همیشه یه گم کرده داشته باشم و همیشه برم دنبال اون گم گشته،توی قصه ها و کتاب ها.هوشنگ مرادی کرمانی بی شک یکی از نام های ماندگار در ذهن ملیون ها کودک و نوجوان ایرانی و خارجیه.هوشنگ مرادی کرمانی اگر به جز داستان های مجید(مخصوصا"اون قسمت انشا نوشتنش که مجیددر باره مرده شور انشا می نویسه)چیز دیگه ای هم ننوشته بود بازهم کافی بود که من از اعماق دل ایشون رو دوست داشته باشم.براشون و خانوادشون هرجاکه باشن آرزوی موفقیت میکنم.
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر/برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود/از خدا می طلبم تا بسرم باز آید
خواهم اندر عقبش رفت بیاران عزیز / شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید






