تبليغاتX
تاب بنفشه

 

زمانه غریبی است.هرروز خبر می رسدکه در فلان نقطه این کره ی خاکی تعداد زیادی کشته شدند.هرروز می شنویم که شعله های جنگ در فلان نقطه جهان انسان ها را در کام خود می بلعد.می شنویم که انسانی دیشب از فرط فقر گرسنه خوابید و در عوض سگ دست آموز فلانی امشب میهمان مرغ بریان ارباب است.آمار تکان دهنده فساد را می شنویم و افسوس می خوریم.میشنویم که به بیت المال مسلمین چوب حراج زده شد.اما در میان این همه سیاهی  اگر خوب بنگری نوری می بینی که ازآن سرمست می شوی.آن نقطه همان عشق است.عشق به قداست فردی که حتی زنی یهودی در جامعه او احساس امنیت می کرد.عشق به فردی که آجربرکمرمی بست و می خوابید تانسبت به فقیری در جامعه اش احساس برتری نداشته باشد.عشق به ابر مردی که به خاطر چنددینار داغ بر دست برادر می گذارد.عشق به فردی که باگذشت زمان نه تنها به تاریخ نمی پیوندد بلکه باپیشرفت علم ابعاد مختلف وجودی اش شناخته تر می شوند.جنبه های علمی،اخلاقی،عرفانی و حکومتی آن مرد بزرگ می تواند راه گشای تمامی مشکلات باشد.عشق به فردی که ساربان عشاق اورا شهر عم می نامد.عشق،عشق،عشق و........................

مطمئنا"عشق هم با یک یا علی آغاز شد.

زمانه برسر جنگ است یا علی مددی/مدد به غیر تو ننگ است یا علی مددی

                                                                                                                یاعلی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 22:6  توسط حامد   | 



آن قصه شنیدید که در باغ یکی روز از جور تبر زار بنالید سپیدار کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی از تیشه هیزم شکن و اره نجار این با که توان گفت که در عین بلندی دست قدرم کرد به ناگاه نگون سار گفتش تبر آهسته:که جرم تو همین بس کین موسم حاصل بود نیست تورا بار آن شاخ که سر برکشد و میوه بیارد فرجام بجز سوختنش نیست سزاوار باتشکر از آقا حمیدwww.bazamadam.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 11:29  توسط حامد   | 



 

دلت را خانه‌ي ما كن، مصفا كردنش با من/به ما درد دل افشا كن، مدارا كردنش با من
اگر گم كرده‌اي اي دل كليد استجابت را/بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش با من
بيفشان قطره اشكي كه من هستم خريدارش/بياور قطره‌اي اخلاص، دريا كردنش با من

همیشه وقتی که ابیاتو می خونم یه حاله دیگه ای پیدا می کنم.وقتی که از خودم خسته می شم و به گناهایی که کردم فکر می کنم و از خودم بدم مییاد میرم به سراغ این بیت.همیشه منو به بازگشتی دوباره فرا می خونه.باهام حرف میزنه.به من میگه خوش انصاف مگه نمیدونی که اون بالاییه خیلی خیلی رحیمه .فقط کافیی یه بار بری دم خونش و درشو با خلوص قلب بزنی.بهش میگم:خجلم.آخه هی میرم درش،صفحه ی دلمه سفید میکنه ولی من دوباره سیاهش می کنم .به من میگه:

اگر عمري گنه كردي، مشو نوميد ز رحمت/تو نام توبه بنويس، امضا كردنش با من

دیگه چی دارم بگم.بارحمتش،با بخشش،با مرامش منو پاک شرمنده کرده.

لحظه ای درنگ میکنم و به خودم می گم:خوش انصاف حیف نیست به جای اونی که این قدر خوبه،آدم بدا رو تو دلت جابدی؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 15:14  توسط حامد   | 



برای معلم
مقدس ترین واژه ای که می توان شنید.بهترین و برترین خلقت خالق.نامش معلم است چون می آموزد.عشق را،انسان بودن را ،زندگی را،راه او را،همه آن چیزی را که برای آموختنش  زندگیش را داده تا آن ها را یاد گیرد.می بخشد.خیلی فراوان:قطره وجودش را.زندگیش شاگردانش هستند و همیشه در آرزوی آن روزی است که میوه های زندگیش بارور شوند. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاى پاک حک مى کند و نداى فطرت را به گوش همه مى رساند. چنين سياهى جهل را از دل ها مى زدايد و زلال دانايى را در روان بشر جارى مى سازد.میراث انبیا را بردوش می کشد و باغبانی باغ عشق را می کند.

معلم عزیزم:

هرگز از یادم نمی روی چون عشقت بر سراسر وجوم جاری است و نمیمیری چون دلت به عشق زنده است.با تو پیمان می بندم که بذر محبتی را که دردلم جا گذاشتی بر دیگر دل ها بکارم و هرگز فراموشت نکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:16  توسط حامد   | 



چرانگویم درد غربت پونه های صحرایی رادارم .نه ،من ترسی ندارم که بگویم می خواهم از پاریس بروم .می خواهم کتابهایم را در گوشه ای پرتاب کنم،کعبه ی نقاشان را پشت سر بگزاروبروم در شیب یکی از دره هاسرزمین خودمان ساعت ها به سرخی گل شقایق  خیره شوم. چه کسی میتواندبه من و این پند ارها بخند د در زندگی من یک گل شقایق جای خود را دارد . شاید به نظر غریب آیداگر بگویم روی گذشته خم می شوم ،تصویر اقاقیارا ازپس حوادس زند گیم روشن تر می بینم به راستی اندکی شگفت آور است امانه.برای چه یک دیوار کاهکلی که روزی از سایه اش گذشته ایم نتواند نتوانددرزندگی ما رخنه کند؟یک لحظه هشیاری که در یکی از شنزارهای اطراف کاشان به به سراغ من آمد از برترین حوادث زندگی من چه چیزی کم دارد؟برای همین است که من می توانم بسی چیزهارااز دست بدهم تا یک "آن"را زندگی کنم.می توانم از چشم انداز فریبای یک سفر چشم بپوشمتایک"شب"رازندگی کنم.مثل آن شب اردیبهشت شمیران که باغ منوچهردر عطر شکوفه ها خیس خورده بود و صدای قورباغه ها بر این عطر شیار می انداخت.می بینی من همه اش در آن دیار هستم.چه کنم من زندگی ام را بر سنگ و گیاه آن سرز مین لغزانده ام تپش هایم را به آب و گل آن هدیه کرده ام.هرگز نمی توانم نگاهم را از دور افتاده ترین خار بیابانش پس باز بگیرم.بیابان گفتم و داغ دلم را تازه کردم.در پاریس بیابان نیست.این را همه می دانند اما همه نمی دانند که من اگرمدتی بیابان نبینم دق می کنم.

                                                سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 8:31  توسط حامد   | 



اسرارازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی من و تو

گر پرده برافتد نه تو مانی و نه من

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 1:11  توسط حامد   | 



 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد/دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت/به غمزه مسئله آموز صدمدرس شد

در عرش غوغایی به پاست.مگرقرار است چه اتفاقی بیافتد؟فرشتگان آرام و قرار ندارند.گروهی ماموریت یافته اند در لحظه آمدنش ابهت شاهان شکسته و تاج از سرشان بیاندازند.گروهی دیگر آماده می شوند در لحظه ی آمدنش کاخ های ظلم را به لرزه درآورند.و گروهی دیگر آماده اند تا آتش های چند صد ساله را خاموش گردانند.اما دسته ای مشغول گلاب گیری اند تا در لحظه آمدنش آن رابر سر زمینیان بپاشند.لحظه آمدنش نزدیک می شود.حور و ملک و پریان دسته دسته عزم زمین می کنند.جبرئیل آن هارا به شبه جزیره عرب رهنمون می شوددر باده فرود می آیند .به دنیا آمد کودکی زیباتر از قرص ماه.نامش محمّد است.آمده تا منجی انسان باشد.کسی که آمدنش بهانه آفرینش است.آمده تا با خود صادق آل محمدرابا خود بیاورد.

بیایید ماهم برای تبریک پرگشوده و به مدینه برویمو عیدی خود را از خوان پربرکت احمد محمود بگیریم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 18:10  توسط حامد   | 



زبان در دهان ای خردمند چیست؟         کلیددرگنج صاحب هنر

چودر بسته باشد چه داند کسی           که جوهر فروش است یا پیله ور

اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است /به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقل است:دم فروبستن/به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 0:14  توسط حامد   |