تبليغاتX
تاب بنفشه

هک شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 14:42  توسط حامد   | 



نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار

چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم

خدا تصميم گرفته بود تا آخرين دانشگاه را براي اعطاي مدرك انسانيت تاسيس كند. نخست رييس دانشگاهش را برگزيد.

بهترين انتخاب...

همان كه در تورات فارقليط نامش داده بود و از قبل مژده آمدنش را داده بود.

او را برگزيد تا با او كرامت‌هاي انساني را به حد نهايت برساند.(اني بعثت لاتمم مكارم الاخلاق).

بهترين انتخاب...

همانا او داراي خُلقي نيكو بود.(انك لعلي خلق العظيم). استادان تربيتي و روانشناسان عالم بايد زانوي شاگردي در پيشگاه آن والامقام بر زمين  بگسترانند تا  شايد شمه‌اي آداب تربيت از او ياد بگيرند و اصول روانشناسي.

بهترين انتخاب...

رييس دانشگاه ، كسي بود كه زمين و زمان به خاطر او آفريده شده بود.(لولاك ما خلقت الافلاك)

اما اولين درس:

به نام خداوند بخشنده بخشاينده * بخوان بنام پروردگار خويش كه آفريد* آدمي درا از خونپاره‌اي فروبسته آفريد* بخوان ( و بدان )كه پروردگار تو گرامي‌ترين است* همان كه با قلم آموخت*به انسان آنچه را كه نمي‌دانست.(علق/5-1)

جالب است رييس دانشگاه ما خود سوادي نداشت.(الرسول النبي الامي) اعراف/157؛ اما شاگردان او را بايد به نظاره نشست.

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مساله آموز صد مدرس شد.

بد نيست سري هم به الميزان في التفسير القرآن بزنيم از ژرفاي محبت پيامبر(ص) بشنويم از زبان جرعه نوش تعاليمش علامه محمد حسين طباطبايي:

براي مسايل مادي و دنيوي عصباني نمي‌شد.

خنده او تبسم بود و نه قهقهه.

بزرگ هر قومي را احترام مي‌كرد.

هنگامي كه وارد مجلس مي‌شد محل نشستن خود را آخرين نقطه مجلس قرار مي‌داد.

طوري برخورد مي‌كرد كه هر كس مي‌پنداشت محبوب‌ترين فرد نزد پيامبر خود اوست.

براي مردم پدر بود و همه نزد او مساوي ‌بودند.

مجلس او مجلس حلم و حيا و صدق و امانت بود و در آن مجلس صداها بلند نمي‌شد.

كسي را از خودش مايوس نمي‌كرد.

اما اكنون بر ما كه خود را دانشجو اين دانشگاه مي‌دانيم است كه دانشجوي خوبي براي اين استاد بزرگ باشيم(امام صادق(ع):كونو لنا زينا: براي ما زينت باشيد.) تعاليمش را به كار ببنديم و مدرك سعادت را از دانشگاهش اخذ كنيم.

عيد مبعث مبارك.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:38  توسط حامد   | 



گاردي ويژه براي حفاظت از امپراتوري پوشاليشان تدارك ديده‌اند و بر آن«هاليوود» نام نهاده‌اند.

كافي است تاملي در ساخته‌هاي پرفروش هاليوود بياندازيم:

مرد عنكبوتي را  كه منجي كرده‌اند براي شهري كه دشمنان زيادي تهديدش مي‌كند. براي قبولاندن اين فرض از احساسات و عاطفه‌ها هم استفاده مي‌كنند. مرد عنكبوتي را ساختند تا نمادي از خود براي جهانيان به تصوير بكشند. شايد با صورتي كريح ولي ما منجي هستيم.

ارباب حلقه‌ها: نيروهاي اهريمني پيوسته در فكر تصاحب زمين هستند. نيكاني بايد كه در اين راه جانفشاني كنند و اين حلقه را در همان‌جايي كه ساخته شده(آتشفشان كوه نابودي) نابود کنند. اين هم همان تصوير منجي‌گونه است كه در پس كاراكترهاي مثبت خود را مي‌نمايانند.

هري پاترها هم همينطور. احمقانه است كه بپذيريم هري‌پاتر همينگونه هري پاتر شد. كافي است يك بار ديگر ژرف انديشانه بنگريم. آياتي از تورات را كه بر زبان هري(قهرمان فيلم) جاري مي‌سازند را ببينيد كه با پيشرفته ترين تاكتيك هاي رواني در مغزهامان مي‌گنجانند.

ترميناتور مي‌سازند و انساني كه تبديل به ماشين شده است. ياد 293تفاوت اساسي كه علامه جعفري در مقدمه ترجمه و تفسير نهج البلاغه‌اش(رسالت انساني- شخصيت علي ع) براي انسان و ماشين آورده است افتادم.

آن‌ها به فرهنگ و تاريخ ملت‌ها هم رحم نمي‌كنند و از دروغگويي واهمه ندارند.300مي‌سازند. آن هايي را كه مخالف با منافع خود مي‌بينند به زشت ترين صورت ها در مي‌آورند. حتي در طراحي نامواره فيلم هم رحم نمي‌كنند.300را ببينيد كه يه شكل zoo(باغ وحش) نوشته شده است.

اين‌ها همه تنها گوشه هايي است از اين همه پوشال بندي بر دور اين ديوار سست.

اين است هاليوود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:4  توسط حامد   | 



از جمله برترين شخصيت‌هايي كه به عنوان قهرمان در زندگي من حضور دارند علامه محمد تقي جعفري است..

سادگي بيان،صفاي باطن،پشتوانه علمي بسيار قوي  و از همه مهم‌تر تقوايي كه در علامه ديدم من رو عاشق علامه كرد. بعضي از كتاب ‌هي علامه را در حال مطالعه هستم:امام حسين(ع) شهيد فرهنگ پيشرو انسانيت ؛ عرفان اسلامي ،در محضر حكيم؛ ترجمه و شرح نهج البلاغه.

مطلب زير رو از كتاب در محضر حكيم كه مجموعه پرسش و پاسخ‌هايي است با علامه نوشتم:

پرسش: هدف از زندگي در اسلام چيست؟

پاسخ:هدف زندگي در اسلام،حركت رو به جاذبيت ربوبي است.مجرد دريافت كليات درباره وضع روحي،كافي نيست. بايد«من» به اندازه قدرت شناخته بشود. خداوند متعال از عنايات خداوندي،براي بندگانش آن مقدار مقدمات علم را فراهم نموده است كه اگر به همان مقدار ،مي‌تواند او را به حركت دربياورد.

ديد موسي يك شباني را به راه از آن‌جا بگيريد و برويد تا ابراهيم خليل همه در آن مسيرند. اين مقدار هست كه انسان بداند بايد حركت كرد.

گر بدانم خانه‌ات هر دم مدام  /  شير و روغن آرمت هر صبح و شام

اين عباران را شبان به خدا مي‌گويد.مولوي درباره مناجات شبان در عهد حضرت موسي(ع) مي‌گويد:

اي فداي تو همه بز‌هاي من  /  اي به يادت هي‌هي و هي‌هاي من

اين‌ها مناجات عميقي است كه اگر روزي عظمت الهي كشف بشود شايد بگويند مقام ربوبي آنقدر عظمت دارد ابن‌سينا هم با آن عظمتش در مقابل عظمت ربوبي ،يك شبان ديگر بوده‌، ولي شباني در سطح خيلي بالا.

خدايا خودت ما را در اين راه ياري فرما

 

روحش شاد؛راهش پر رهرو

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:57  توسط حامد   | 



ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون

او به منزل ها رسید و ما هنوز آواره ایم

پسر جوان زیبایی فوق العاده ای داشت:قد زیبا،قیافه زیبا،اخلاق نیکو. گویی همه زیبایی ها در او جمع شده بود. به تازگی مشغول کار در یک بزازی(پارچه فروشی )شده بود. از وقتی او آمده بود فروش چندین برابر شده بود.

روزی روزگاری زنی که به نظر متمول می رسید وارد مغازه شد و کلی خرید کرد. پس از حساب و کتاب به صاحب مغازه گفت که اجازه دهد تا پسر جوانی که شاگردش بود پارچه ها را به مقصد منزل زن حمل کند.

مرد که از خرید زن خوشحال به نظر می رسید فوری پسر جوان را خبر کرد و از او خواست تا قماش ها را به خانه زن حمل کند.

پسر جوان جلوتر از زن به راه افتاد و از او خواست تا در سر کوچه ها جایی را که می بایست بپیچد نشانش دهد. به منزل زن رسیدند. مرد جوان پارچه ها را در مقابل منزل گذاشت و عزم برگشت کرد. زن اجازه حرکت نداد و از او خواست تا آن ها را تا داخل منزلش حمل کند. برداشت و داخل خانه شد.

همین که پسر وارد خانه شد،زن در خانه را بست و شروع به بیرون کردن لباس هایش شد. پسر که این چنین دید خواست فورا خانه را ترک کند. اما زن باممانعت او را ندا داد که اگر این کار را بکند فریاد خواهد زد که قصد تجاوز به او را داشته است.

مرد جوان در دو راهی دین و اعتقادش و کام دادن به زن گیر کرده بود.

از زن خواست که نخست برای رفع حاجت به موال(دستشویی)برود. زنذ راه را نشانش داد. سخت اندیشناک بود جوان. فکری به ذهنش رسید. با خود گفت: خدایا تو شاهد باش که من برای دین و اعتقادم تن به کامروایی ندادم و کثافات بر بدن خود می مالم. خدایا تو این تن را از آتش دوزخ رها کن. کثافات بر خود مالیدن بهتر است از کثافت شدن.

قدم به خانه گذاشت. زن که عریان و برهنه منتظر کام جستن از پسر بود با دیذن این صحنه فریاد کشید و از او خواست تا فورا منزل او را ترک کند.

در مقابل این اقدام جوان خداوند عطیه بزرگی به او داد. حالا ابن سیرین می توانست همه خواب ها را تعبیر کند.

حتما تا به حال نام تعبیر خواب ابن سیرین را شنیده اید.

با خود اینگونه می اندیشیدم که اگر من جای ابن سیرین بودم چه می کردم؟ به فکرم این چنین رسید که ما نیازی به آزمایش های آنچنانی نداریم. ما که هنوز چشم هامان را در اختیار خرد خود نداریم چگونه می خواهیم هوسمان را رام کنیم و ابن سیرین شویم؟

ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون

او به منزل ها رسید و ما هنوز آواره ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:36  توسط حامد   | 



كم كم داريم به خجسته ايام ميلاد حضرت زهرا(س) و روز زن نزديك ميشيم. به لين بهانه هم كه شده مي‌خوام يه نامه بنويسم. به كسي كه اسمش رو نمي‌شناسم؛خانواده‌اش رو نمي‌شناسم؛حتي آدرسش رو هم ندارم تا براش پست كنم. ولي اين رو ميدونم كه يك روزي خودش ميآد سرغم. نامه رو اون وقت بهش ميدم. شايد بشه اسمش رو گذاشت:نامه‌اي به همسرم.

هوالجميل و يحب الجمال

همسر عزيزم:سلام. سلامي از ژرفاي درون يك مرد به همقدم زندگيش. شايد خنده‌ات بگيرد كه در عصر ارتباطات و در زماني كه مي‌شود با اي‌ميل و پيامك و تلفن و هزاران راه ديگر ارتباط برقرار كرد چه نيازي به نامه است. راستش را بخواهي گشتم و وسيله ارتباطي صميمانه‌تر از نامه پيدا نكردم. با نامه آرام با تو عزيز مي‌توانم سخن بگويم. نمي‌خواهم نامه فدايت شوم بر تو مكتوب كنم چون مي‌دانم تو هم قبول داري كه حرف‌هايي كه مي‌خواهم بزنم زيباتر است از هزاران نسخه از آن نامه ها و اما آغاز:

روزگاري بود كه در آن يكي بود و يكي نبود. خدا بود و ديگر هيچ نبود. خدا مي‌خواست صفاتش را به بروز رساند و قادريت و خالقيت بالقوه را نمود به بالفعل نمايد. به آفريدن آغازيد. كوه، دشت، دريا،سيارات،نيروي جاذبه،فرشتگان و ...  آفريد و آفريد تا نوبت به انسان رسيد. گل خشكي را نخست خلق نمود(صلصال كالفخال) اما خدا اراده كرده بود تا اشرف مخلوقات را بيافريتد. اين آن نبود. براي تحقق اين اراده شبنمي از وجود خود را بر او دميد(و نفخت فيه من روحي) و حال اين انسان بود برترين آفريده‌هاي خداوند پيروزمند فرزانه(هو العزيز الحكيم). فرمود تا ملايك بر او سجده كنند. در جواب اعتراضشان فرمود: اني اعلم ما لا تعلمون(من چيزي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد.) همه سجده كردند جز ابليس كه چون خود را برتر دانست و سرپيچاند از دستور حي دادار رانده شد. اما  آن موقع قسم خورد تا همگي‌شان را گمراه كند(بعزتك لاغوينهم اجمعين). خدا او را رخصت داد اما او را فرمود: تواني اين كار را كني اما نه با بندگان با تقوي من.انسان زندگي را آغازيد. آدم و حوا نخستينشان بودند.پدر و مادر همه ما.  خداوند بخشنده و بخشاينده(الرحمن الرحيم) آنان را به بهشت راه داد اما تاكيد كرد كه به درخت ممنوعه نزديك نشوند. شيطان پابه پاي آنان به راه افتاد و پس از تلاش بي وقفه آدم و حوا را فريفت تا از آن ميوه ممنوعه بخورند كه اين كار ثمري جز رانده‌شدن از بهشت نداشت.

اين همه را گفتم تا به اين جا برسم:

همسرم: من و تو به اين دنيا نيامده‌ايم كه روزهايي را با پوچي بگذرانيم و بعد در نهايت ناتواني آن را به دست ازرائيل بدهيم و برويم.ما انسان هستيم و خليفه الله. ما آمده ايم تا تجلي صفات خدا باشيم.

اما به امروز برگرديم و زندگي كه من و تو مي‌خواهيم آن را پي بريزيم. تو زن هستي و من يك مرد و ما يك زوج مسلمان. زوجي كه به اسلام به ديده يك برنامه كامل براي خود نگاه مي‌كنند. ارتجاعي نمي‌انديشند. روشنفكر هم هستند. روشنفكر به معناي درد جامعه داشتن.

ما زندگي مي‌كنيم اما زندگاني توحيدي. ابراهيم(ع) چه زيبا گفت: ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين(همانا نماز و خواب من،زندگاني و مرگ من همه براي پروردگار جهانيان است.) و اين سرمشق زندگي توحيدي است.

اين زندگي به تو نميگه كه دست از دنيا بكش .اين زندگي نميگه كه تو خود را از زيبايي ها محروم كن. الگوي پوشش براي تو در مقابل نامحرمان دارد و همين طور در مقابل همسرت. الگوي خانوادگي اسلام در نظرم بهترين الگوي زندگي است. در نامه هاي بعد بيشتر خواهم گفت از زندگيمان. دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 19:59  توسط حامد   | 



چشم ها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:26  توسط حامد   | 



خدا بود و ديگر هيچ نبود، خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نياراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناك، و در دايره امكان، هنوز تكيه‏گاهى وجود نداشت. خدا كلمه بود، كلمه‏اى كه هنوز القاء نشده بود، خدا خالق بود، خالقى كه هنوز خلاقيتش مخفى(94) بود، خدا رحمان و رحيم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباريده بود، خدا زيبا بود، ولى هنوز زيبايى‏اش تجلى نكرده بود، خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود، در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنماياند؟ در سكوت چگونه كلمه زاييده شود؟ در جمود چگونه خلاقيت و قدرت تظاهر كند؟ عدم بود، ظلمت بود، سكوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلى كرد، كوه‏ها، درياها، آسمان‏ها و كهكشان‏ها را آفريد، چه انفجارها، چه طوفان‏ها! چه سيلاب‏ها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگى باشور و هيجان زائدالوصفش به هر سو مى‏تاخت. درخت‏ها، حيوان‏ها و پرنده‏ها به‏حركت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خيمه زد و جمال، صورت زيبايش را نمايان ساخت، و كمال، اداره اين نظام عجيب را به‏عهده گرفت. حيوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آن‏گاه، خدا انسان را از »حَمَاءِمَسْنُون«(95) آفريد و او را بر صورت خويش ساخت، و روح(96) خود را در او دميد و اين خلقت عجيب را در ميان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غريب و ناآشنا، از اين‏همه رنگ‏ها، شكل‏ها، حركت‏ها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشه‏اى ديگر مى‏گريخت، و پناه‏گاهى مى‏جست كه در آن با يكى از مخلوقات هم‏رنگ شود و در سايه جمع استقرار بيابد و از ترس تنهايى و شرم بيگانگى و غيرعادى بودن به درآيد.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد، همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سكوت كردند. اين انسان وحشت‏زده و دل‏شكسته با خود نوميدانه مى‏گفت: مرا ببين، يك لجن خاكى(97) مى‏خواهد انيس فرشتگان آسمان شود! و آن‏گاه با عتاب به خود مى‏گفت: اى لجن چطور مى‏خواهى استحقاق هم‏نشينى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشكسته و خجل، گريخته در گوشه‏اى پنهان شد، تا كم‏كم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاويه خجلت، بيرون آيد و براى يافتن دوست به مخلوقى ديگر مراجعه كند.
پرنده‏اى يافت در پرواز، كه بال‏هاى بلندش را باز مى‏كرد و به آرامى در آسمان‏ها سير مى‏نمود، خوشش آمد و از اين‏كه اين پرنده توانسته خود را از قيد زمين خاكى آزاد كند شيفته شد، اظهار محبت كرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آيا استحقاق دارم كه هم‏پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در ترديد و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافكنده با خود گفت: مرا ببين كه از لجن خاكى ساخته شده‏ام ولى مى‏خواهم از قيد اين زمين خاكى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بى‏جايى! به حيوانات نزديك شد، هر يك بلاجواب از او گذشتند و اعتنايى نكردند، خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكه‏هاى ابر بر فراز آسمان‏ها پرواز كند، اما ابر نيز جوابى نداد و به آرامى گذشت، به دريا نزديك شد و طلب دوستى كرد، اما دريا با سكوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آيا استحقاق دارم كه همراه تو بر سينه دريا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته‏سنگ‏هاى مغرور سيلى بزنم و بعد تا به ابديت خدا پيش بروم و در بى‏نهايت محو گردم؟... اما موج بى‏اعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دل‏شكسته و ناراحت، روى از دريا گردانيد و به سوى كوه رفت و از جبروت عظمتش شيفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت كبريايى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهى كند، انسان دل‏شكسته و نااميد سر به آسمان بلند كرد، از وسعت بى‏پايانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستى كرد... اما سكوت اسرارآميز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكى استحقاق هم‏نشينى مرا ندارى. به ستارگان رجوع كرد، ولى هر يك بى‏اعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كويرى تنها زندگى كند و تنهايى خود را با تنهايى كوير هماهنگ نمايد و از تنهايى مطلق به‏در آيد، ولى كوير نيز با سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‏شكسته، وحشت‏زده و مأيوس، تنها، سر به گريبان تفكر فرو برد، و احساس كرد كه استحقاق دوستى با هيچ مخلوقى را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‏ترين مواد و هيچ‏كس او را به دوستى نمى‏پذيرد... آن‏گاه صبرش به پايان رسيد، ضجه كرد، اشك فرو ريخت، و از ته دل فرياد برآورد: كيست كه اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من استحقاق دوستى كسى را ندارم، من پستم، من ناچيزم، من بدبختم، من گناهكارم، من روسياهم، من از همه‏جا رانده شده‏ام، من پناه‏گاهى ندارم، كيست كه دست مرا بگيرد، كيست كه ناله‏هاى مرا جواب بگويد؟ كيست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كيست كه مرا از تنهايى به درآورد؟ كيست كه به استغاثه من لبيك بگويد؟(98)
ناگهان طوفانى به‏پا شد، زمين به لرزه درآمد، آسمان غريدن گرفت، برق همچون تازيانه‏هاى آتشين، بر گرده آسمان كوفته مى‏شد، گويى كه انفجارى در قلب عالم به‏وقوع پيوسته است، صدايى در زمين و آسمان طنين‏انداز شد، كه از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گرديد:
اى انسان، تو محبوب منى، دنيا را به‏خاطر تو خلق كرده‏ام، و تو را بر صورت خود آفريده‏ام، و از روح خود در تو دميده‏ام، و اگر كسى به نداى تو لبيك نمى‏گويد، به خاطر آنست كه هم‏طراز تو نيست و جرأت برابرى و هم‏نشينى با تو را ندارد، حتى جبرئيل، بزرگ‏ترين فرشتگان، قادر نيست كه هم‏طراز تو شود، زيرا بالش مى‏سوزد و از طيران به معراج بازمى‏ماند.

اى انسان، تنها تويى كه زيبايى را درك مى‏كنى، جمال و جلال و كمال تو را جذب مى‏كند. تنها تويى كه خداى را با عشق - نه با جبر - پرستش مى‏كنى، تنها تويى كه در تنهايى نماينده خدا شده‏اى، اى انسان تنها تويى كه قدرت و خلاقيت خدا را درك مى‏كنى، تنها تويى كه غرور مى‏ورزى و عصيان مى‏كنى، و لجوجانه مى‏جنگى، و شكسته مى‏شوى و رام مى‏گردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحب‏نظرى خود درك مى‏كنى، تنها تويى كه فاصله بين لجن و خدا را قادرى بپيمايى و ثابت كنى كه افضل مخلوقاتى! تنها تويى كه با كمك بال‏هاى روح به معراج مى‏روى، تنها تويى كه زيبايى غروب تو را مست مى‏كند و از شوق مى‏سوزى و اشك مى‏ريزى.
اى انسان، خلقت در تو به كمال رسيد، و كلمه در تو تجسّد يافت، و زيبايى با ديدگان زيبابين تو ظهور كرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنى يافت، و خدايى خود را در صورت تو تجلى كرد.
اى انسان، تو مرا دوست مى‏دارى و من نيز تو را دوست مى‏دارم، تو از منى، و به سمت من بازمى‏گردى

از یادداشت های شهید چمران

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:28  توسط حامد   | 



شنیده ام که «نماز معراج مومن است.» اما نماز من معراج نیست برایم که از جایم هم تکانم نمی دهد.

نه این که گناه نماز باشد که نه گناه از من است و از خوانده ام. نماز من همانی نیست که باید خواند. و باز یاد آن نمازی افتادم که سجده اش عقل از سر قلندری چون علی می برد. یاد آن گفته حسین(ع)افتادم که فرمود(انی احب الصلوه)همانا من به نماز عشق می ورزم و یاد آن بانوی والا مرتبه افتادم که فرمود:از دنیای شما سه چیز را دوست دارم:خواندن نماز-تلاوت کلام خدا و نگاه بر چهره حبیب خدا.

یاد داستانی افتادم:عارفی را شهرت در زبان ها افتاده بود. از او خواستند به مسجد شهر بیاید و مردم آن شهر را ارشاد و موعظه نماید. مرد زیادی برای شنیدن سخنانش به مسجد آمده بودند. عارف خواست تا بر بالای منبر رود برای ایراد سخن. مردی که جای را تنگ می دید بلند شد و گفت: از آنجا که نشسته اید قدمی جلوتر بروید. عارف با شنیدن این سخن از منبر پایین آمد و گفت:من نیز می خواستم با ساعت ها خطابه این گفته مرد را بگویم که او مجمل تر گفت:از آن جا که هستید قدمی جلوتر بیایید.

در نمازی که برای خدا می خوانیم باید حضور دلی داشته باشیم برای او که این گام نخست است. خیلی  ها را می شناسم که در قنوت هاشان مشغول تجارتند و به این فکر می کنند که چگونه چون از نماز فارغ شدند سر یکی کلاه بگذارند. دومین گام توجه به معناست و معنی نمازی که می خوانی. با اشراف به معنا و از ته دل باید گفت:ایک نعبد و ایاک نستعین.

و باز داستانی دیگر: عارفی عالمی را گفت:چگونه نماز می خوانی؟ عالم پاسخ گفت: اشراف بر معنی دارم. عارف گفت: پس کی نماز می خوانی؟

در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد

 حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد

از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار

كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقي و كار به بنياد آمد

بوي بهبود ز اوضاع جهان مي‌شنوم

شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد

این ها را نه برای دیگری که برای خود نوشتم و خودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:21  توسط حامد   | 



دخترم!سرگرمي به علوم ،حتي عرفان و توحيد اگر براي انباشتن اصطلاحات است-كه هست- و براي خود اين علوم است سالك را به مقصد نزديك نمي‌كندكه دور مي‌كند(العلم هو الحجاب الاكبر)؛و اگر حق جويي و عشق به او انگيزه است كه بسيار نادر است،چراغ راه است و نور هدايت(العلمُ نورٌ يقذفهُ اللهُ في قلبِ من يشاءُ) و براي رسيدن به گوشه‌اي از آن تذهيب و تطهير و تزكيه لازم است.

 

دخترم! عجب و خود‌پسندي از غايت جهل به حقارت خود و عظمت خالق است.اگر اندكي به عظمت خلقت به اندازه اي كه تا كنون بشر با همه پيشرفت علوم به شمه‌اي از آن آگاه شده است تفكر شود، حقارت خود و همه منظومه هاي شمسي  و كهكشان‌ها را ادراك مي‌كند و عظمت خالق آن‌ها را اندكي مي‌فهمد و از عجب و خود‌بيني و خود‌پسندي خود احساس شرمندگي خود احساس خجلت و احساس جهالت مي‌كند.

امروز كتابي را پس از 10سال خواندم.بچه بودم(با اين شك كه حال بزرگ شده باشم) و نه سال بيش نداشتم. 14خرداد بود و سالروز رحلت امام خميني(ره).در مسجد محلمان مجلس بزرگداشتي بود و در كنارش نمايشگاهي از آثار درباره امام و آثاري از خود امام.آن روز تلاش مي‌كردند كه اين آثار به راحتي در اختيار عموم قرار گيرد.(هرچند امروز...)تخفيف خوبي براي كتاب ها مي‌دادند.پول بستني آنروزي كه از مامان گرفته بودم 30تا تك تومني بود.تصميم گرفتم به جاي بستني كتاب بگيرم. رفتم و از مسئول فروش خواستم كه يه كتاب 30تومني به من بده. اون هم كتابي داد و گفت اين سي تومن هست ولي به درد تو نمي‌خورد.بالاخره اصرار كردم و كتاب را خريدم و به خانه بردم. مامان عصباني شد كه من از اين كتاب نمي‌تونم چيزي بفهمم تو چطور مي‌خواي بفهمي؟نيم نگاهي به كتاب كردم اما چيزي نفهميدم. تو اين ده سال اين كتاب مدام تو اسباب كشي كتابخانه‌هاي من حضوري پر رنگ داشته است. امروز تصميم گرفتم پس از ده سال اين كتاب را بخوانم. كتاب زيبايي بود و پر از مفاهيم عميق عرفاني.جالب هست چنين مفاهيم والاي قرآني را از يك حاكم شنيدن. رمز موفقيت آن مرد بزرگ هم به نظر من همين بود. «ره عشق» نامه‌ عرفاني امام خميني(ره) به عروسشون خانم فاطمه طباطبايي.

خورشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 20:54  توسط حامد   |